تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شيعه ( مجموعه مذكرات با پروفسور هانرى كربن ) ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
عثمان اجازه بگيرم ! ابوذر جواب داد : من دشمن خدا و پيغمبر نيستم ، تو و پدرت دشمن خدا و پيغمبر بوديد كه در ظاهر مسلمان شديد و در باطن كافريد . ابوذر را بر شترى كه پالان چوبى سختى داشت سوار كردند و پنج نفر از سرخ‌پوستان وحشى را مأمور بردن وى ساختند . اينان طبق دستور معاويه به سرعت او را مىبردند و نمىگذاشتند در راه شام و مدينه اندكى بياسايد ، تا اين‌كه ران‌هايش پوست انداخت و مرگ به سختى سينه‌اش را مىفشرد . عثمان به ابوذر گفت : از همين امروز بايد حركت كنى ، تو را به « ربذه » مىفرستم ، سپس خطاب به درباريان خود كرد و گفت : ابوذر را از اين‌جا بيرون كنيد ! او را سوار شترى مىكنيد كه پالان چوبى بىروپوشى داشته باشد و با خشونت تمام تا « ربذه » ببريدش . آن‌جا بايد هيچ كس مونس او نباشد ! مروان و ساير درباريان چاپلوس ابوذر را با عصا از كاخ عثمان راندند . « 1 » عبدالحميد سپس جريان نزاع على عليه السلام و عثمان را در موضوع تبعيد ابوذر بيان كرده و داستان ديگرى را نقل مىكند : عبداللَّه بن‌مسعود صحابى بزرگ پيغمبر ، در كوفه از تبعيد ابوذر خبردار شد و به كنايه در خطبه‌اى گفت : مردم شما اين آيه را نشنيده‌ايد :
« ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ »
؛ شما آنهايى هستيد كه خودهاتان را مىكشيد و عده‌اى از خودتان را تبعيد مىكنيد ؟ عثمان به وليد ، حاكم كوفه ، دستور داد او را به پايتخت بفرستد ، عبداللَّه بن‌مسعود چون به مدينه آورده شد وارد گرديد ، عثمان به غلام سياهش گفت : اين مرد را از مسجد بيرون كن ! او هم ابن‌مسعود را برداشت و در بيرون مسجد به زمين كوفت و
هامش
( 1 ) . ابوذر غفارى ، ترجمهء دكتر على شريعتى ، چاپ دوم ، مشهد ، ص 140 ، 152 ، 162 ، 168