را به كتابهاى مفصّل حواله مىكنيم :
1 . روزى كه خليفهء اول بر فراز منبر نشست دستور داد تا خانهء فاطمهء زهرا شديداً تحت مراقبت واقع شود ، و متخلفين از بيعت كه در خانهء على عليه السلام گرد آمده ، و در حقيقت در آنجا متحصّن شده بودند از آنجا اخراج و از آنها بيعت بگيرند .
عدهاى از مهاجرين و انصار - كه از طرفداران ابوبكر بودند - به در خانه آمدند .
ابنقتيبه در كتاب خود مىگويد : عمر آمد و متحصّنين را صدا زد و آنها در خانهء على عليه السلام بودند كه از بيرون آمدن امتناع كردند ، عمر آتش خواست و گفت : قسم به خدا ، اگر بيرون نشويد خانه را با آنچه كه در آن است آتش مىزنم .
گفتند : فاطمه دختر پيغمبر درون خانه است . عمر گفت : باشد و اين مطلب را به يك روايت مفصلترى ذكر كرده و مىگويد :
عمر به ابوبكر گفت : آيا از اين متخلف بيعت نمىگيرى ؟ ابوبكر به قنفذ گفت برو و به على بگو بيايد ، قنفذ به خانهء على عليه السلام آمد على عليه السلام فرمود : براى چه آمدى ؟ قنفذ گفت :
خليفهء رسول خدا تو را مىطلبد ! على عليه السلام فرمود : چه زود دروغ به پيغمبر بستيد !
قنفذ آمد و جريان را نقل كرد ، ابوبكر گريه آغاز كرد . عمر دوباره گفت : على را مهلت نده . ابوبكر به قنفذ گفت : برو به على بگو اميرالمؤمنين تو را مىطلبد . قنفذ آمد و پيام را رسانيد ، على عليه السلام با صداى بلند فرمود : سبحاناللَّه ! چيزى را ادعا كرده كه به او نمىرسد !
عمر بلند شد و با عدهاى به سوى خانهء على عليه السلام آمده در زدند ، فاطمه صداى در را شنيد و با صداى بلند گفت :
اى پدر ! اى رسولخدا ، چه چيزها پس از تو از پسر ابىقحافه ديديم ! مردم صداى فاطمه و گريهاش را شنيدند و برگشتند .
عمر با عدهاى ايستاد و على را بيرون آورد و در پيشگاه ابوبكر حاضر نمود . گفتند
شيعه ( مجموعه مذكرات با پروفسور هانرى كربن ) ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٧٧