غافِلِينَ »
استدلال به غفلت از گواهى در اين موطن مىباشد ؛ پس بايد حكم آن ، تغييرناپذير باشد ، يعنى به ذات و نحوهء وجود برگردد تا به طور يكنواخت به مقتضاى آن ، زندگى دنيا كه موجب شقاوت آنها گرديده است ، جريان يابد . پس اين غفلت ، غفلت ذاتى براى آنها از ربوبّيت خداوند سبحان است ، وشهادتشان يك شهادت ذاتى و رؤيت وجودى مىباشد ، و گواهى آنها برخودشان يك گواهىوكشف ذاتى از حقيقت خودشان و اينكه ذاتاً هيچ وپوچ و وابسته به خداوندند ، خواهد بود ؛ از اين روست كه خداوند بهدنبال
« وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ »
مىفرمايد :
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
و واژهء « ربّ » راكه به معناى « مالك ادارهكننده » مىباشد به كار مىبرد ؛ و نفرمود : « قال
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
، زيرا جملهء
« وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ »
و جمله
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
به صورتى كه بيان شد ، داراى يك معنا مىباشند . بنابراين ، مضمون آيات مورد بحث به اينجا برمىگردد كه : « موضع و موطنى غير از موطن دنيا ، وجود دارد كه در آن ميان ، افراد آدمى تفكيك شد ، و خداوند آنان را از جمع بودن و يگانگى درآورده ، كثير و متعددشان نمود و با شناساندن و نشان دادن آنها به خودشان ، خودش را به آنان شناساند ، پس او را مشاهده كردند و به ربوبيت او اعتراف نمودند ، و اگر اين جريان نبود ، در اين دنيا ، غفلت ، آنان را فرامىگرفت و هرگز موحد نمىگشتند » . ( دقت شود . ) ، زيرا كسى كه درآن موطن ، اسلام آورد و موحد گشت ، راهى به سوى شرك ندارد ، و آنكه در آنجا شرك ورزيد ، به ناچاردراين دنيا نيز مشرك مىشود ، چنانكه آيهء
« فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ »
« 1 » بدان اشاره دارد . « 2 » شش آيهء بعد از آيات
هامش
( 1 ) . اعراف ، آيهء 101
( 2 ) . زيرا چنين تركيباتى ، تنها نفى را بيان نمىكند ، بلكه اگر گفته شود « نصحت فلاناً لينتهى عن الملاهي و ماكان ليقبل نصحيتي وقد اعتادبها » ( فلانى را نصيحت كردم كه دست از بازى و سرگرمى بردارد ، اما او كه بدانها عادت كرده است ، نصيحت مرا نخواهد پذيرفت » . نفى انتظار و چشمداشت استفاده مىشود ؛ و لذا اينكه صاحب كشاف در بيان معناى آيهء گفته است : « آنها پس از آمدن پيامبران به آنچه پيش از آن تكذيب كرده بودند ، ايمان نمىآورند » صحيح نيست ، علاوه بر آنكه مجاز ديگرى رانسبت به « كذبوا » مىطلبد . ( مؤلف )