و نه مىتواند پاسخ گويد ؛ و نه چيزى هست كه پاسخ گويد .
حضرت حقّ جلّ و علا موجود است ، و پيوسته بوده و خواهد بود ؛ او در جواب مىگويد : حقّ ، حقّ است ؛ ازلى و ابدى است .
زيد ، فانى در مفنىّ فيه است ، يعنى در خداوند سبحانه و تعالَى ؛ در انوار رحمت و عظمت و جلال و جمال .
تمام عبادتها و مجاهدتها و كوششها براى تحصيل همين درجهء از كمال است ؛ چون كمال مطلق است ، چون هستى مطلق است . تا به حال وجود زيد محدود بود ، زيد متحقّق بوجود متعيّن و مقيّد بود .
اين قيد و حدّ و تعيّن او را رنج مىداد ؛ رفع تعيّن كرد و وجود خود را بسِعهء وجود حضرت حقّ فدا كرد و فانى نمود . و بعبارت ديگر : وجود اختصاص بذات حقّ داشت و زيد در غفلت بود ، با دريدن پردهء اوهام معلوم شد كه وجود منحصر بحقّ است و بس .
عبادتها و مجاهدتها براى حصول اين درجه است . اين نيستى محض مساوق با هستى محض است .
اين معنى و مفاد عَبْدِ أَطِعْنِى حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِى است .
پروانه كه خود را به شمع مىزند و آتش مىگيرد و محترق مىشود ، از اين عمل چه غرضى دارد ؟ آيا مىخواهد براى خود انّيّت و هويّت و عين ثابت را نگاهدارد ؟ آيا مىخواهد بدرجهء كمال صورى برسد ؟ آيا مىخواهد بر تعيّنات خود چيزى بيفزايد ؟ يا مىخواهد نابود شود ، محو شود ، شمع شود ؛ نور شود !
ديگر وقتى كه سوخت تعيّن ندارد ، عين ثابتش باقى نيست ؛ آنجا شمع است و بس . نه پروانه شمع شده است ، بلكه شمع شمع است ؛ نور نور است . پروانه بود ، حالا نيست ؛ حالا شمع است .
مهر تابان ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٥٢