من برخاستم و نماز مغرب را بجاى آوردم ، و ايشان اقتدا كردند . و بعد از چهل سال علاوه بر آنكه نتوانستيم يك نماز به ايشان اقتدا كنيم امشب نيز در چنين دامى افتاديم .
خدا ميداند آن وضع چهره و آن حال حيا و خجلتى كه در سيماى ايشان توأم با تقاضا مشهود بود ، نسيمِ لطيف را شرمنده مىساخت ، و شدّت و قدرتش جماد و سنگ را ذوب مىكرد
. خُلُقٌ يُخْجِلُ النَّسيمَ مِنَ اللُطْف * وَ بَأْسٌ يَذوبُ مِنْهُ الْجَمادُ
جَلَّ مَعْناكَ أنْ يُحيطَ بِهِ الشِّعْرُ * وَ يُحْصى صِفاتِهِ النَّقّادُ « 1 »
* * *
مسلك عرفانى علّامهء طباطبائى
مسلك عرفانى استاد ، مسلك استاد بى عديلشان مرحوم آية الحقّ سيّد العارفين حاج ميرزا على آقاى قاضى ؛ و ايشان در روش تربيت ، مسلك استادشان آقاى آقا سيّد أحمد كربلائى طهرانى ؛ و ايشان نيز مسلك استاد خود مرحوم آية الحقّ آخوند ملّا حسينقلى دَرجَزينى همدانى رِضوانُ اللهِ عَليهم أجمعين را داشتهاند كه همان معرفت نفس بوده است ، كه ملازم با معرفت ربّ بوده ، و بر اين اصل روايات بسيارى دلالت دارد .
و آن بعد از عبور از عالم مثال و صورت ، و بعد از عبور از عالم نفس خواهد بود كه عِنْدَ الْفَنآءِ عَنِ النَّفْسِ بِمَراتِبِها يَحْصُلُ الْبَقآءُ بِالرَّبِّ ؛ و تجلّى سلطان معرفت وقتى خواهد بود كه از آثار نفسانيّه در سالك هيچ باقى نمانده
هامش
( 1 ) « سفينة البحار » ج 1 ، ص 437 ، از صفىّ الدّين حلّى شاگرد محقّق حلّى ، در ضمن قصيده ايست كه دربارهء أمير المؤمنين سروده است و معناى آن اينست : « اخلاقهائى دارى كه از شدّت لطافت ، نسيم را شرمنده نمايد ؛ و بأس و شدّتى كه از آن ، جماد ذوب گردد . معنى تو بزرگتر است از آنكه بتواند شعر او را در برگيرد ؛ و حسابگران نمىتوانند صفات و مزاياى معنى تو را بشمارش آورند . »