بالش تكيه زنند ، بلكه پيوسته در مقابل واردين ، مؤدّب ، قدرى جلوتر از ديوار مىنشستند ؛ و زير دست ميهمانِ وارد . من شاگرد ايشان بودم و بسيار به منزل ايشان مىرفتم ، و به مراعات ادب مىخواستم پائينتر از ايشان بنشينم ؛ ابداً ممكن نبود .
ايشان بر مىخاستند ، و مىفرمودند : بنابراين ما بايد در درگاه بنشينيم يا خارج از اطاق بنشينيم !
در چندين سال قبل در مشهد مقدّس كه وارد شده بودم ، براى ديدنشان به منزل ايشان رفتم . ديدم در اطاق روى تشكى نشستهاند ( بعلّت كسالت قلب طبيب دستور داده بود روى زمين سخت ننشينند ) . ايشان از روى تُشك برخاستند و مرا به نشستن روى آن تعارف كردند ، من از نشستن خوددارى كردم . من و ايشان مدّتى هر دو ايستاده بوديم ، تا بالاخره فرمودند : بنشينيد ، تا من بايد جملهاى را عرض كنم !
من ادب نموده و اطاعت كرده و نشستم . و ايشان نيز روى زمين نشستند ، و بعد فرمودند : جملهاى را كه مىخواستم عرض كنم ، اينست كه : « آنجا نرمتر است . » !
از همان زمان طلبگى ما در قم ، كه من زياد بمنزلشان مىرفتم ، هيچگاه نشد كه بگذارند ما با ايشان به جماعت نماز بخوانيم . و اين غصّه در دل ما مانده بود كه ما جماعت ايشان را ادراك نكردهايم ؛ و از آن زمان تا به حال ، مطلب از اين قرار بوده است . تا در ماه شعبان امسال « 1 » كه بمشهد مشرّف شدند و در منزل ما وارد شدند ، ما اطاق ايشان را در كتابخانه قرار داديم تا با مطالعهء هر كتابى كه
هامش
( 1 ) يعنى آخرين ماه شعبانى كه گذشته است و آن در يكهزار و چهارصد و يك هجريّهء قمريّه مىباشد .