دربارهء دل كندن از غير خدا و عشق و محبّت ورزيدن بجمال و جلال خدا سرودهاند ؛ و از نقطهء نظر تمثيل و استعارات و فنون شعرى در غايت درجه علوّ و رقاء است - و هيچكس نمىتواند باور كند كه اين قصيده با اين لطائف ذوقى از يك زاهد عابد ناسك متهجّد كه نمونهء بارز پارسائى و زهد است و در عين حال زبان مادرى او تركى است و در سخن گفتن بدان لحن مشهود است و زبان عربىّ و زبان فارسىّ او زبان ثانوى است بوده باشد - بياوريم و بدعا و توجّهات آن فقيد توشهاى برگيريم :
همىگويم و گفتهام بارها * بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستى است در كيش مهر * برونند زين جرگه هشيارها
به شادىّ و آسايش و خواب و خور * ندارند كارى دل افكارها
بجز اشك چشم و بجز داغ دل * نباشد بدست گرفتارها
كشيدند در كوى دلدادگان * ميان دل و كام ديوارها
چه فرهادها مرده در كوهها * چه حلّاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار * مگر تودههائىّ و پندارها
ولى رادمردان و وارستگان * نيازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزادهاند * بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفتهاند * چه گلهاى رنگين به جوبارها
* * *
بهاران كه شادباش ريزد سپهر * به دامان گلشن ز رگبارها
كشد رخت سبزه به هامون و دشت * زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبار * در آئينهء آب رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلوفر * بر قصد به صد ناز گلنارها
درد پرده غنچهء را بادبام * هزار آورد نغز گفتارها
بآواى ناى و به آهنگ چنگ * خروشد ز سرو و سمن تادها
* * *
به ياد خم ابروى گلرخان * بكش جام در بزم مىخوارها
گره را ز راز جهان باز كن * كه آسان كند باده دشوارها