مرحلهء خاصّى از دقّت است ؛ و نظر عارف از اين مرحله عبور مىكند ؛ و سپس آن را باطل مىشمرد .
عارف با وجود رؤيت وحدت حقّ و ملاحظه صرافت در وجود او ، ديگر نمىتواند غيرى را به بيند ؛ و فرض غير براى او صحيح نيست ؛ و تمام موجودات را انوار و اظلال و نسب و اعتبارات ذات حقّ مشاهده مىكند .
و البتّه در اين نظر عارف كه توحيد محض است ، حقيقت وجود ، اختصاص بذات حقّ دارد ؛ و نه اشكال لزوم تعدّد قدماء ، و نه اشكال منافات صرافت وجود با وجود غير كه وجود ممكنات باشد لازم نمىآيد .
و آيهء مباركه :
ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا
« 1 » ( آيهء 7 از سوره 58 مجادله ) و آيهء مباركه :
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
« 2 » ( آيهء 4 از سوره 57 حديد ) معناى خود را روشن بدست مىآورند ؛ زيرا در صورت فرض وحدت عرفاء ، معيّت حقّ با همهء موجودات معيّت حقيقيّة مانند معيّت شاخص و ظّل ، و معيّت قائم و ما يقوم به خواهد بود ؛ و ابدا مستلزم وحدت عدديّه ذات حقّ نخواهد شد ؛ زيرا ذات حقّ كه وحدتش بالصّرافه است نه وحدت عدديّه ، با همه موجودات معيّت پيدا مىكند ؛ و با هر سه نفر ، و چهار نفر ، و پنج نفر و بيشتر و كمتر هست ؛ بدون آنكه بر عدد آنها يك واحد اضافه گردد ؛ و امّا در صورت تثليث حتما حقّ را واحد عددى گرفتهاند ؛ و بنا بر تغاير وجودى اسماء و صفات با ذات حقّ بنحو تغاير علّى و معلولى بالأخره نيز پاى تغاير عددى پيش مىآيد .
و اگر بخواهيم هيچگونه وحدت عدديّه براى ذات حقّ قائل نباشيم ، بايد
هامش
( 1 ) هيچگونه در خفا نهان گفتنى بين سه نفر نيست مگر آنكه او چهارمىّ آنانست ؛ و نه بين پنج نفرى مگر آنكه او ششمىّ آنهاست و نه از اين عدد پائينتر و نه بيشتر مگر آنكه او با آنهاست هرجا كه بوده باشند .
( 2 ) و او با شماست هرجا كه بوده باشيد ؛ و خداوند به آنچه بجا مىآوريد بصير است ؛ و آياتى ديگر نيز در قرآن كريم هست كه دلالت بر معيّت ذات حقّ دارند مانند آيهء 12 از سوره مائده :وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ ؛و آيهء 35 از سورهء 47 محمّد :فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ ؛ليكن ممكنست گفته شود كه صراحت در معيّت واقعيّه ندارد .