و فوق التمام كما في العقول الذين كانوا من العالم التامّ ، و النقص كان لمن لا يكون التامّ و له كمال منتظر كما في النفوس .
شرح
بايد ملتئم الذات از جهت وجودى و عدمى باشد . جهت عدمى لازم نيست ماهيت باشد ، مثلا وجود منبسط با آن كه به حسب ذات حد ندارد و از اتصاف به ماهيت منزه است و ليكن چون از مقام صرافت وجود تأخر دارد ، قهرا نبودن او در مرتبهء حقيقت وجود و كنز مخفى و غيب الغيوب مستلزم جهت عدمى در او مىباشد . اين جهت عدمى كه عبارت از تنزل از مقام صرافت وجود است ، مثل امرى مقوم يعنى غير خارج از حقيقت شىء مىباشد قهرا شىء ، از امر وجودى و جهت عدمى مركب مىشود ؛ مثلا ظل نسبت به نور كه سنجيده مىشود به واسطهء ضعف وجودى با آن كه نسبت به تاريكى نور است ، و ليكن با امر عدمى كه لازمهء تنزل از مقام نور صرف مىباشد ، توأم شده است . وجود ربطى و فقرى كه وجود معاليل امكانى باشد ، به واسطهء تنزل از مقام حقيقت وجود و استقلال ، از جهت وجودى كه نورانيت باشد و ظلمت كه عبارت اخراى فقر و عدم استقلال و احتياج به وجود مستقل است تركب دارد و اين تركب غير از تركب وجود با ماهيت است . و گفتيم كه وجود منبسط بنابر طريقهء اهل مكاشفه ماهيت ندارد ، ولى در مرتبهء وجود واجبى هم نمىباشد و اين تنزل از مرتبهء واجبى كه حاكى از نقصان ذات است ، مثل امر مقوم و غير خارج از ذات آن وجود مىباشد و اين خود تركيب شىء از جهت وجدان و فقدان است ؛ هرچه كه در او جهت عدمى باشد ، به وجودى كه اين جهت در او مفقود و مقوم اين حقيقت باشد احتياج دارد .
اين حقيقت به منزلهء فرع و اصل حقيقت وجود ، اصل و اين ، عكس و آن ، عاكس است .
اين وجود فرعى به وجود اصلى تقوم دارد و اين تقويم عبارت از تركيب است ، ولى نه تركيب مزجى بلكه تركيب برزخى چون وجودى كه خارج از حقيقت وجود باشد ، وجودى است كه به وجود مطلق تقييد دارد كه عبارت اخراى حقيقت وجود است ، و حقيقت وجود ، موجب تقييد اين وجود شده است .
مصنف ( قده ) در شرح هدايه « 1 » فرموده است : عرفا بر سه دستهاند ، دسته سوم كسانى هستند
هامش
( 1 ) . شرح الهداية الأثيرية ، صص 209 - 210 ، چاپ سنگى .