4 - طمع
] صفت چهارم طمع است . كه آن توقّع داشتن در اموال مردم است ، و از فروع محبّت دنيا و از رذايل مهلكه است . و از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مروى است كه فرمودند : « از هر كه خواستى استغنا كن تا مثل و نظير آن باشى و از هر كه خواهى طمع كن تا بنده و اسير او باشى و به هر كه خواهى احسان كن تا بزرگ و امير او گردى » . « 1 » و بندگى و خادمى و ذلّت و خوارى طامع ، امرى است بسيار معلوم و ظاهر ؛ چه طامع به طمع لقمه نانى بر درِ اين و آن مىرود و گاهى خود را بندهى ناكسى مىخواند ، كه از پس ماندهى او خورد . و در تملّق هر بىسر و پايى دروغ چندى بر هم مىبافد تا جامهاى به جهت او بافته گردد و سجدهى كافرى را مىكند تا كلاهى بر سر نهد . و كمر خدمت فاسقى را بر ميان زند تا كمرى بر ميان بندد . زهى ذلّت و حقارت چنين شخصى . [ استغنا ] و ضدّ طمع ، استغنا و بى نيازى از مردم است ؛ كه از جمله فضايلى است كه باعث قرب به پروردگار مىشود ؛ زيرا كه هر كه قطع طمع از غير خدا نمود خدا او را دوست دارد و غَناى حقيقى عبارت از آن است . اعرابى اى موعظهاى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله خواست آن سرور فرمود كه : « هر وقت نماز مىكنى نماز كسى كن كه دنيا را وداع كند ؛ زيرا كه چه مىدانى تا نماز ديگر خواهى بود . و چون سخنى گويى ، سخنى گوى كه نبايد عذر آن را بخواهى . و مأيوس باش از آنچه در دست مردمان است » . « 2 » و از حضرت سجّاد عليه السلام مروى است كه : « خوبىها را ديدم كه جمع بود در قطع طمع از