او نيست ، و آنچه هم كه فخر رازى مىگويد « استخدام واهمه قوّهء متصرّفه را بمعنى تصرّف در آن است و واهمه كه مدرك معانى جزئى هم است پس واهمه ، هم متصرّف است و هم مدرك ، و اين خلاف قاعدهء الواحد است » جواب آن است كه شىء واحد به اعتبار متعدّد جايز است كه منشأ افعال مختلف باشد » « 1 » .
« نتيجهء بحث »
خواجه به اعتراض فخر رازى در وجود قوّهء متصرّفه چنين جواب داد : تصرّف « متصرّفه » در صور و معانى جزئى ، گرچه ملازم با حضور آن صور و معانى است ، ولى از اينكه متصرفه ادراكى هم نسبت به آن صور و معانى داشته باشد ، لازم نيست چون حضور نزد مدرك ، ملازم با ادراك است نه اينكه حضور مطلق يعنى هر حضورى ملازم با ادراك باشد .
قطب رازى در « محاكمات » اين جواب خواجه را نپسنديده و مىگويد :
« اين كلام خواجه كه مىگويد حضور نزد مدرك ، شرط ادراك است نه حضور مطلق .
گرچه موجه مىنمايد ، ليكن آنچه حكما گفتهاند : حاكم و داور ميان دو شىء واجب است مدرك آن دو شىء باشد يك قاعدهء كلّى است » « 2 » .
مىگوئيم فرضا حضور مطلق ، براى ادراك كافى باشد و از تصرّف « قوّهء متصرّفه » در صور و معانى هم ، لازم آيد كه قوهء متصرّفه ، مدرك آن صور و معانى هم باشد ، ولى اين مخالف با « قاعدهء الواحد » نخواهد بود چون طبق جواب دوم خواجه جايز است شىء واحد به تعدّد اعتبار ، منشأ افعال مختلف باشد . ليكن شواهدى است در صدق سخن خواجه كه حضور مطلق كافى براى ادراك نيست . مثلا آتش يا دارو ، يا مادّهء منفجرهاى كه سبب از همپاشيدن اجزاء مركّب مىباشند و يا مادّهء چسبندهاى كه اشياء مختلفى را بهم تركيب نمايد ؛ شعور و ادراكى نسبت به آن اجزاء و اشياء ندارند .
بعلاوه صرف تصرّف قوّهاى در اشياء بنحو تجزيه يا تركيب مانند « قوّهء واهمه » به آن حاكم و داور ميان اشياء نگويند ، و گرنه لازم مىآيد « محك » كه خالص و ناخالص را از هم جدا
هامش
( 1 ) . و الجواب عن الأوّل : أنّ القوّة ليست بمدركة و تصرفها فى شيئين يقتضى حضورهما لا اءدراكها لهما ، اذ لا يجب أن يكون كل حاضر متصرّف فيه مدركا و عن الثّانى أنّ الشىء الواحد يمكن أن يكون مدركا و متصرّفا من وجهين . . . خواجه نصير طوسى - شرح اشارات - ج 2 - صفحهء 346 .
( 2 ) . . . . و فى هذا الجواب نظر : اذ قاعدتهم أنّ الحاكم بين الشيئين يجب أن يدركهما . . . - قطب رازى - محاكمات - ذيل صفحهء 346 شرح خواجه بر اشارات - ج 2 .