تا در بدنى تو هستيت پيدا نيست * تا در خاكست دانهء خاكش به سر است « 1 »
مجنون توام خانه به صحرا دارم * و از اشك كنار جوى ، دريا دارم
ترسم كه تو را به من نباشد يارى * گر تو ز منى ، من ز كه پروا دارم « 2 »
مرگى است زندگانى در زير بار منّت * كو همّتى كه از خضر آب بقا نخواهد
سوختن سهل است ازين داغم كه در روز جزا * بر ستمهاى تو مهر داغ محضر مىشود
پروانهوار مىزنم آتش به جان ز رشك * چون شمع هر كه سوختن آغاز مىكند
چون شمع صبحدم نفسى مانده از حيات * وقت است اگر عيادت رنجور مىكنى
هامش
( 1 ) . پيشين / 210
( 2 ) . پيشين / 256