و بعضى كمّ بالعرض است ، مثل معروض اقسام كمّ بالذّات از قبيل جسم طبيعى كه معروض اقسام كمّ است و كم عارض آن مىشود ، پس جسم طبيعى كمّ بالعرض است . و قسم ديگر از كمّ بالعرض مثل سواد است كه حال است [ الف - 140 ] در سطح آن سواد تقديرش به تقدير آن سطح است و به واسطهء آن مقدّر مىشود ، پس كميّت سواد كه حال در سطح است عرضيست نه ذاتى . و گاهى مقدّر مىشود چيزى به سبب امرى كه با آن كم جمع مىشود در يك محلّ ، يعنى از جملهء كمّ بالعرض چيزى است كه جمع مىشود با آن كم در يك محلّ ، يا چيزى است كه متعلّق است به امرى كه عارض مىشود مر آن را كمّ ، مثل قوّت كه تعلّق دارد به تير انداختن و عارض تير انداختن مىشود كمّ عددى و قوّت بسبب آن مكمّم مىشود .
پس حاصل مدّعا آن شد كه عروض كمّ مىباشد گاهى به سبب وحدت در محلّ يا عارض مىشود به سبب چيزى كه متعلّق است به امرى ، يعنى فعلى كه عارض محل مىشود ، مثل قول ما كه اين قوّت متناهيست يا غير متناهى به سبب متعلّق . پس تقدير قوّت به كمّ ممكن نيست مگر به سبب امرى كه قوّت تعلّق به آن گرفته است ، مثل تير انداختن و دويدن ، تقدير اينها به تناهى و غير تناهى و عدد و مدّت و شدّت و ضعف مىشود ، مثل آن كه فلان صد تير مىتواند انداخت و امثال آن . پس متعلّق است قوّت به فعلى كه عارض آن فعل « 1 » مىشود اقسام كمّ به آن نحو مذكور . اينست آنچه علّامه - رحمه اللّه تعالى - در
هامش
( 1 ) . م : - فعل