يك « واحد معنوى » مشتركى بازگشت داد . « 39 » در عين اينكه همين گروه حكماى مشائين همه در اين مطلب همداستانند كه « هستى » يك امر بسيطى است كه نه جنس مشترك دارد و نه فصل مميز مىپذيرد و نه شايستهء تعريف و داشتن حد است و نه عموم و كليت و فراگيرى را دربر مىگيرد . « 40 »
هامش
( 39 ) توضيح اين سخن « مشائين » بدينقرار است كه اگر رابطهء اتحادى ميان وجود و ماهيت بدينگونه باشد كه همهجا وجود عين ماهيت باشد پس به قاعدهء وحدت و يگانگى ، ماهيت نيز همهجا عين وجود خواهد بود و تمام احكام احدالمتحدين به ملاك وحدت به متحد ديگر نيز طبيعة سرايت خواهد كرد . و چون ميان ماهيات « بينونت بالعزله » و تباين ذاتى بهتمام ذات حكمفرما است ، ديگر امكان اشتراك معنوى براى وجود هم باقى نمىماند . و همينگونه كه ماهيات متفاوت به تمام ذات هستند وجودات نيز تفاوت و تباين ذاتى با يكديگر دارند و نتيجهء اين فرضيه اين خواهد بود كه وجود در هر ماهيتى بهمعنى همان ماهيت است و در ماهيت ديگر وجود هم معناى ديگرى به خود مىگيرد كه اصلا اشتراك با ديگر ماهيات ندارد . مثلا در انسان وجود بهمعنى انسان است و در درخت به معناى درخت است و در خورشيد به معناى خورشيد است و هكذا .
و اين خود معناى مشترك لفظى وجود است كه ديگر گروه حكما مردود و غيرقبول شناختهاند .
( 40 ) اينكه « وجود » جنس مشترك نمىپذيرد بدينجهت است كه اگر براى حقيقت وجود جنس مشترك فرض شود قهرا « فصل مقسم » نيز براى اين حقيقت ضرورت مىيابد . حال اگر اين جنس مشترك خود حقيقت وجود باشد در حينى كه نفس حقيقت وجود كه قائم به فصل محصل و منوع خود مىباشد نيز وجود است آنگاه انقلاب « فصل مقسم » به مقوم بميان خواهد آمد كه اين خود از محالات منطقى است . توضيح آنكه جنس و فصل بطوريكه قبلا نيز گفتهايم در اصطلاح باب « ايساغوجى » عارض يكديگرند و معناى عروض در اين اصطلاح اين است كه نه جنس مقوم ماهوى فصل است و نه فصل در ماهيت و مفهوم جنس دخالت نهادى و بنيادى دارد . براساس اين قاعدهء منطقى ، اگر حقيقت وجود از جنس مشتركى تركيب يافته باشد كه بجز حقيقت وجود چيز ديگرى نباشد پس لازم مىآيد فصل وجود هم كه مميز و محصل و منوع تمام حقيقت وجود است عين و يا مقوم حقيقت جنس وجود باشد . و اين همان انقلاب و واژهگونى معناى فصل مقسم به مقوم خواهد بود .
شق ديگر اين است كه جنس مشترك وجود يا « عدم » باشد و يا « ماهيت » كه امرى عدمى است و در قوه نقيض وجود است . در صورتى كه جنس مشترك وجود عدم باشد و حقيقت هستى از فصل منوع حقيقت خود كه هستى و جنس مشتركى همچون عدم كه نقيض خود مىباشد و اين تركيب مساوى با عدم تركيب است . تركيب وجود از ماهيت نيز مستلزم اتحاد كل اشياء و تسلسل خواهد بود . و اما اينكه وجود شايستهء تعريف و حد نيست ، بخاطر همين است كه گفته شد حقيقت وجود جنس و فصل ندارد و چيزى كه جنس -