در آخر بايد به اين نكته اعتراف كرد كه قدر مسلم اين است كه ژرفپيمائى سخنان آموزندهء اين پژوهشگران فلسفه به قريحهء سرشار نيازمند است ، و از درستى و نادرستى سخنان ايشان بايد به تفصيل در جاى ديگر بحث و بررسى نمود .
اينها مطالبى بود كه پيرامون « تصور » و « تصديق » بخاطر اين نگارنده خطور يافت . و تنها « او » است كه راهنماى هدايت و بخشايشگر كاميابىها است .
هامش
- و فصل ندارد حد و تعريف نخواهد داشت . وجود تعريف بهرسم هم ندارد زيرا تعريف بهرسم تركيبى از عوارض عام و خاص است كه هر دو عارض از اقسام « كليات خمس » است و كليات خمس همه از انقسامات ماهيت است . و وجود از دائرهء ماهيت بيرون است . پس وجود عارض عام و خاص ندارد تا بتوان آنرا بدينوسيله تعريف بهرسم نمود .
و اما اين مطلب كه وجود نه عموميت دارد و نه كليت و فراگيرى ، اگر مقصود از عموم و كليت كلى طبيعى يا عموم جنسى و نوعى باشد اين سخن صحيح است زيرا همانگونه كه گفته شد ، وجود از دائرهء اجناس و فصول و انواع كه همه از اقسام ماهياتند بيرون است و وجود نه كلى طبيعى است و نه واحد جنسى است و نه نوعى است و اگر منظور از عموم و اشتراك مفهومى به معناى مفهوم عرضى خارج المحمول باشد بايد گفت كه مفهوم وجود از اينگونه عموم و اشتراك برخوردار است زيرا كه مفهوم وجود يك مفهوم عام بديهى است كه خارج المحمول مىباشد و بر همهء افراد وجود صادق و فراگيرنده است .
اما بايد متوجه بود مقصود « فيلسوف » از اينكه مىگويد وجود عموم و كليت را نمى - پذيرد حتما حقيقت وجود است نه مفهوم عام و بديهى آن كه مسلما كلى است و موضوع فلسفه مىباشد .
پايان