روى همين اصل و قانون تغييرناپذير است كه بايد گفت هر محرك بىواسطهاى كه تحريك و تأثير آن بر سبيل مباشرت است خود متحرك در نسبتهاى زمانى و مكانى خود مىباشد و چون اين نسبتها پيوسته متغير است ناگزير عامل مباشر حركت هم قهرا به مادهاى كه پذيرندهء اين تغييرات است نيازمند مىباشد . و هم اينكه نيازمندى به مادهء طبيعى و اجتنابناپذير گرديد ، تمام عوارض و احوال ماده را كه پذيرندگى و آمادگى و كشش بهسوى غايت مطلوب است دربر خواهد داشت و نسبت فكر بهسوى نتيجه نيز از همين قانون طبيعى پيروى مىكند « 25 » .
هامش
- ماهيت در بعض ذات است بطور « دفعى » و در طرف و نهايت زمان واقع مىگردد نه در خود زمان . نام اين انقلاب در منطق ديالكتيك ، تبديل كميات به كيفيات است اما حقيقت آن تحول صورت نوعيه بهصورت نوعيهء ديگر است . اين « تأثير و تأثر متقابل » در فلسفهء اسلامى هم در حركت تكاملى جوهرى حاكميت دارد و هم در كون و فساد كه اصلا از گونهء حركت و تكامل نيست بلكه يك تأثير و تأثر و تضاد عرضى است كه دو امر متضاد هيچگونه پيشى و پسى بريكديگر ندارند .
در منطق هگل كه تأثير متقابلyticorpiceRميان علت و معلول تصور شده چنين به نظر مىرسد كه معلول در ذات خود وابسته به علت است و علت در وصف عليت به معلول وابستگى دارد و بدينترتيب هريك از علت و معلول بنوعى وابسته به يكديگر مىباشند و چون جهت وابستگى متفاوت است قهرا ايراد دور باطل نيز بهميان نمىآيد .
بنابراين ، روش شايستهترى كه با اصول و موازين فلسفهء متعاليهء اسلامى وفق مىدهد اين است كه اصطلاح نارساى « تأثير متقابل » را به اصطلاح « تأثير و تأثر متقابل » تبديل نمائيم تا اين اصل بتواند يك اصل مورد توافق و پذيرش پژوهشگران اسلامى واقع گردد . در غير اين صورت تأثير متقابل به معناى پيشى و پسى علت بر معلول و معلول بر علت كه مستلزم تقدم شىء بر نفس و تأخر شىء از نفس است يك « تناقض متقابل » را كه به توان دو تناقض منطقى است دربر خواهد داشت و اينگونه تناقض حتى از نظر منطق ديالكتيك نيز باطل و مردود است ، زيرا هيچيك از اين متقابلين شايستهء اينكه به صورت يك آنتىتز طرف مقابل را در خود جذب نموده و با يك گذر و تحرك جوهرى يا عرضى به چهرهء يك تز تكامل يافته به عرصهء ظهور بيايد ندارد .
( 25 ) اين پرسش كه : چگونه متغير با ثابت ارتباط وجودى ( انتولوجيك ) پيدا مىكند ، از آغاز تاريخ فلسفه در ميان فلاسفه مطرح بوده و حتى نظريه معروف ارسطو در جهانشناسى طبيعى كه مىگويد : « متحرك بالاخره به يك محرك غير متحرك منتهى خواهد شد » ، در معرض همين پرسش قرار گرفته است . پرسش اين است كه يك محرك ثابت و لايتغيرى كه با نسبتهاى متغير طبيعت بىتفاوت است چگونه مىتواند روى طبيعت و پديدههاى متغير