ساده شايستهتر و پسنديدهتر از اين است تا كه گفته شود مقصود از درك ساده دركى است كه به قيد اطلاق مقيد باشد . و با اين تفسيرى كه از درك ساده به عمل آمد ديگر جائى براى اشكال تقسيم شىء بهسوى خود و
هامش
- كه تجدد و تحولات طبيعت ذاتى است و ديگر وابسته به يك جعل و تأثير تركيبى كه به عامل حركت احتياج داشته باشد نيست بلكه هرگونه تغييرى از نهاد خود طبيعت مجعول است . در جعل و ايجاد حركت و زمان نيز از همين روش استفاده مىكنيم و براى هريك از آنها تنها يك هستى بسيط و ثابتى كه ارتباط انتولوجيك به عوامل ثابت و لايتغير خود دارند مىپذيريم و ديگر در نسبتهاى متغير آنها هيچ عامل مؤثرى را كه از بيرون ذات آنها فعاليت داشته باشد لازم نمىدانيم .
اين سخن با روش ابتكارى ما در تفاوت متديك فلسفه و علم كه گفتيم همان تفاوت ميان « هستىها » و « استىها » است ، بدينگونه تبيين و توجيه مىگردد . رابطه متغير با ثابت از نوع رابطهء « هستىها » است و اصلا از حوزهء روابط « استىها » بيرون است ، رابطهء هستى طبيعت با مبادى هستى و هستى آن با ماهيت خود و همچنين رابطهء هستى هر متغير ديگر با مبادى هستى يك « رابطهء فلسفى » است نه يك « رابطهء علمى » و اين بدان معنا است كه مبادى ثابت و لايتغير هستى پيوسته طبيعت ناآرام را با جعل بسيط و برطبق قانون ابداع افاضه و ابداع مىكند و اين افاضه و ابداع ثابت و بسيط و فسادناپذير است و به همين جهت بسوى نسبتهاى متغير طبيعت بىتفاوت و ناآسيبپذير است و چون اين افاضه و ابداع از نوع اضافهء اشراقيه است داخل در هستىهاى بسيط مىباشد بطوريكه پيوسته مىتوانيم با صدق منطقى بگوئيم : « طبيعت متغير موجود است » . اما نسبتهاى متغيرى كه پيوسته در طبيعت ناآرام پديدار مىگردد همه از رويدادها و عوارضى هستند كه طبيعت را توصيف و تبيين مىسازند و از گروه « استىها » بشمار مىروند . و « استىها » بطوركلى چون از گروه اضافات و روابط ميان اشياء بيش نيستند ازاينجهت مشمول قانون جعل و تأثير نمىباشند .
اينكه گفته شد تجدد و تغير طبيعت كه طبيعت را پيوسته در گوناگونيهاى آن نشان مىدهد از گروه « استىها » است و شايستگى جعل و هستى بسيط را ندارد از دو رهگذر مستدل مىگردد : يكى اينكه نسبتهاى متغير براى طبيعت از لوازم و عوارض ماهيت او است و در جاى خود ثابت شده كه ماهيت و لوازم آن مجعول بجعل بسيط بالذات نيست و تنها با جعل بسيط بالعرض مجعول مىباشد . و ديگر اينكه « استىها » بطوركلى از روابط و نسب و اضافاتند كه وجود حقيقى و محمولى بر ايشان متصور نيست و هيچ عامل ابداعى نمىتواند « استىها » را در هيچ مرتبهاى از مراتب وجود به عرضهء ظهور و هستى بياورد ، زيرا معناى حرفى كه نسبتها و اضافات از جمله آنها است از هستى بسيط محرومند و حتى در تحليل ذهنى هم نمىتوان وجود و هويت مستقلى براى روابط تصور نمود تا چه رسد باينكه بتوان بوجود حقيقى و عينى آنها تصديق نمود .