و بدان كه معنى عشق نيز ابتهاج است به تصوّر حضور ذاتى ، و معنى شوق استدعاى اكمال اين تصوّر و حركت به سوى تتميم اين ابتهاج است ، زيرا كه مراتب حضور صورت متفاوت است . چنان كه تمثّل خيالى مرتبهء ضعيف از حضور است ، و تمثّل حسّى از آن اقوى است ، و شهود اشراقى اتمّ ادراكات است . و هر مشتاق به مرغوبى البتّه چيزى از آن را يافته است و چيزى از آن از او فوت شده است .
و در اينجا سرّى عظيم براى ارباب ذوق و عرفان هست ، و اشاره به لمعهاى از آن اين است كه هر مشتاقى از آن حيثيّت كه مشتاق است از جمله مشتاق اليه است ، چنان كه تشنه ، اوّل ، تصوّر سيرابى را مىكند و آن سيرابى به وجه ضعيف او را حاصل مىشود ، و همان حصول او را بر طلب بر وجه اتمّ مىدارد ، پس همان سيراب است كه هم مشتاق است و هم مشتاق اليه . پس هر صاحبطلبى طلب نمىكند مگر آنچه را كه تمام حقيقت و كمال ذاتش بوده باشد ، فافهم ذلك إن كنت من أهله . و بالجمله هميشه قصورى با شوق مصاحب است .
امّا عشق ، پس گاهى از آميختگى به چيزى ديگر مبرّا و مقدّس است : پس اوّل تعالى عاشق لذاته و معشوق لذاته است ، خواه او را عاشقى باشد و خواه نباشد ، ليكن او معشوق لذاته است هم از خود و هم از غير خود ، يعنى از جميع موجودات كه به او محتاجند ، زيرا كه موجودى نيست كه او را عشق غريزى و شوق طبيعى به خير مطلق و نور محض كه از هر شرّ و ظلمت و نقص و آفت مبرّا باشد نبوده باشد .
و تالى عشق اوّل تعالى است ، عشق آن گروه كه مبتهجاند به او و به ذوات خود ، نه از آن حيثيّت كه ذوات ايشان است ، بلكه از آن حيثيّت كه به او مبتهجاند . و آن گروه ملائكهء عقليّهاند كه مىشناسند انفس خود را به اوّل تعالى و پيوسته به مطالعهء آن جمال اشتغال دارند ، چنان كه مذكور خواهد شد . پس لذّت ايشان نيز به ذات اوّل تعالى است ، اما از لذّت اوّل پستتر است . و امّا لذّت ايشان با نفس خود از آن حيثيّت است كه آنها را عبيد و خدم آن بارگاه و مسخّر قدرت او مىبينند ، زيرا كه هر كه به ملكى از ملوك عاشق باشد پس اقبال به خدمت او ، فرح او به حشم و قوم و پدر و نسب ملك راجع مىشود به فرح به آن ملك .
و بعد از آن دو مرتبه در ابتهاج ، مرتبهء آن گروه از عشّاق مشتاق است كه پيوسته در طلب ربّ العالمين در حركتاند و در مشاهدهء عظمت اوّل الاوّلين در وجدند ، و او است كه آسياى ايشان را در گردش درآورده است ، و :
بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها
( هود ، 41 ) . و آن