مطابق است و تفاوت را در آن راهى نيست .
و ديگر آنكه حسّ در ادراك غلط بسيار مىكند ، چنان كه شمس را به قدر اترجهاى مىبيند ، و حال آنكه مقدار جرم آن يكصد و شصت برابر جرم زمين است . و امّا عقلى كه قوانين عقليّهء منطقيّه را مراعات نمايد و از معاصى و ادناس مطهّر باشد و وهم و وسواس مزاحم او نباشد از غلط و خطا معصوم خواهد بود .
و امّا از حيثيّت مدرك : مدركات حس اجسام و اعراض مادّيهاند و مدركات عقل ماهيّات كلّيّهء ازليّه و ذوات نوريّهء عقليّهاى است كه تغيّر را در آن راهى نيست ، و ذات حقّ اوّل است كه هر كمال و جمال و بهائى كه در عالم است صادر از او است . پس لذّت حسّيّه را به لذّت عقليّه قياس نمىتوان نمود .
فك عقدة
گاهى مىشود كه مدركى كه موجب لذّت وافر است حضور بهم مىرساند و انسان را شعور به آن لذّت حاصل نمىشود ، به سبب آنكه از آن غافل است يا مشغول به غير آن است ، مثل متفكّرى كه از الحان طيّبه غافل باشد ، يا به سبب آنكه مبتلاست به مرضى كه مزاج و طبع او را تغيير داده است ، مانند كسى كه به مرض بوليموس مبتلا باشد و از اكل طعام لذّت نيابد به آنكه جميع اعضايش به غذا محتاج است . و سببش آن است كه در معده و آلات هضمش آفتى هست كه او را از شهوت طعام منع مىكند .
و گاهى مىشود كه عروض آفت ، مكروه در نزد طبع اصلى را لذيذ مىگرداند ، مانند كسى كه از خوردن گل لذّت مىبرد . و بسا باشد كه اين حالت به سبب طول الفت و مؤانست به چيزى حاصل شود ، مثل آنكه از اكل چيزى ترش لذّت يابد . و گاهى عدم ادراك لذّت به اعتبار ضعف قوّهء مدركه مىباشد ، چنان كه ضعيف البصر به اندك روشنى متأذّى مىگردد و اگر چه موافق و لذيذ باشد نسبت به طبع سليم .
و به آنچه مذكور شد مندفع مىگردد سؤالى كه در اين مقام وارد آوردهاند ، و آن سؤال اين است كه : اگر عقليّات الذّ از حسّيّات باشد بايد كه لذّت ما به علوم و الم ما به جهل زيادتر از لذّت ما به حسّيّات و الم ما به فقد آنها باشد و حال آنكه چنين نيست .
و وجه دفعش : آن است كه سبب آن خروج نفس است از مقتضاى طبع اصلى به واسطهء عادات رديّه و آفات عارضه و حصول الفت به محسوسات و اشتغال نفس به مقتضاى