حكم مىكند كه براى آن مبدئى است كه اگر در عقل مرتسم گردد اين مفهوم از آن لذاته منتزع مىتواند شد ، ليكن ارتسامش در عقل ممتنع است . پس در ماهيّات ، اوّل ، منتزع منه را تصوّر مىكند ، بعد از آن معانى مصدريّه را از آن انتزاع مىكند . و در اينجا ، اوّل ، مفهوم وجود انتزاعى را تعقّل مىكند ، و بعد از آن حكم مىكند كه براى آن منتزع منه بالذّات هست .
حجّت عرشى
اگر كنه واجب تعالى در عقل درآيد لازم مىآيد كه حقيقتش منقلب گردد ، زيرا كه حقيقت وجود صرف به شرط سلب موضوع و ساير اشياء از او هرگاه به كنه تصوّر شود موجود در موضوع خواهد بود ، با آنكه حقيقتش آن است كه در موضوع نباشد ، پس حقيقت از آنچه بود منقلب گرديد . به خلاف ماهيّات جوهريّه ، زيرا كه جوهريّت آنها نه آن است كه بايد بالفعل در موضوع نباشد ، بلكه در موضوع نبودن از عرضيّات آنهاست كه در خارج به آنها ملحق مىگردد و جوهريّت آنها به اين اعتبار است كه هر گاه در خارج موجود شوند در موضوع نباشند . و اين معنى از آنها به هيچ وجه منفك نمىشود در هر جا كه موجود باشند ، پس تصوّر به كنه در آنها مستلزم انقلاب به هيچ وجه نيست . و اين مطلب از اين اوضح بيان كرده خواهد شد إن شاء اللّه تعالى .
و حاصل اين است كه اگر واجب به كنه متعقّل گردد لازم مىآيد كه موجود خارجى از آن حيثيّت كه موجود خارجى است موجود ذهنى باشد . و اين باطل است ، پس به كنه متصوّر نخواهد شد .
و اگر كسى گويد كه : در اين برهان همين قدر معلوم مىشود كه نمىتواند شد كه واجب به كنه معلوم كسى شود به علم صورى ارتسامى ، و بر آنكه به مشاهدهء حضورى معلوم نمىشود دلالت ندارد .
مىگوييم كه : معلوم بالذات ، يعنى آنچه در نزد عالم حاضر مىشود ، خواه صورت ذهنى باشد و خواه موجود عينى ، بايد كه ميان آن و عالم به آن علاقهء وجوديّه حاصل باشد كه موجب عالميّت اين عالم مر معلوم را تواند شد ، و الّا لازم مىآيد كه هر كه صلاحيت عالميّت دارد بايد كه عالم به همه چيز باشد ، بلكه آنچه مصحّح عالميّت و معلوميّت است آن است كه بايد وجود معلوم از آن حيثيّت كه معلوم است عين وجودش براى عالم باشد .