به اين معنى كه نفس ذات بعد از آنكه جاعل آن را جعل نمود در انتزاع وجود از آن كافى است با قطع نظر از ارتباط آن به جاعل تامّ ، زيرا كه در اين صورت حمل وجود بر آن مثل حمل ذاتيّات خواهد بود به جهت آنكه چيزى بجز ذات در اين حكم موضوع نمىباشد .
پس معلوم شد كه موجوديّت ممكن عبارت است از صدور نفس ذات او از جاعل با ارتباط و انتساب او به جاعل . و فاعليّت و ايجاد و تأثير در حقيقت افادهء جاعل است ماهيّت را به اين نحو كه مرتبط به نفس خودش باشد ، نه آنكه افادهء جاعل است او را به آنكه چيزى باشد مباين از ذات جاعل و متحقّق به ذات خود .
و بايد كه توهّمكنندهاى توهّم نكند از آنچه محقّقين حكما مىگويند كه : « حقيقت واجب تعالى صرف وجود است ، و موجوديّت ممكنات به ارتباط به او است » ، و چنين نپندارند كه : وجود حقّ صفت ممكن و عارض ماهيّت او است ، چنان كه جمهور مفهوم وجود مطلق را صفت عارض ماهيّات مىگيرند ، و از اين جهت كه وجود حقّ عارض ممكنات نيست گفتهاند كه : « معيّت واجب الوجود با ماهيّات ممكنه بجز قيوميّت واجب نيست » ، با آنكه معيّت آن حضرت با ماهيّات شديدتر است از معيّت عارض با معروض و معروض با عارض . ليكن از آن لازم نمىآيد كه واجب به ممكن مختلط گردد و تغيّر و تجزّى در ذاتش بهم رسد و به صفات محدثات آلوده و ملوّث شود . و سيّد اوليا - عليه الصّلاة و السّلام - مىفرمايد كه : « مع كلّ شىء لا بمقارنة و غير كلّ شىء لا بمزايلة » . « 1 » و آن كس از عامّه و صاحبان عقول ضعيفه كه توهّم نموده است كه : « از معيّت واجب تعالى با ماهيّات ممكنه ، چنان كه رأى محققين حكما و موحّدين صوفيّه است ، ممازجت و ملابست واجب تعالى با اشياء خبيثه لازم مىآيد » ، گويا آن بيچاره از معيّت غير ملاقات جسمانيّات يكديگر را نفهميده است و فهمش به ادراك معيّت نفس با بدن نرسيده است .
بلكه اگر ملتفت معيّت نور محسوس با اجسام شده بود و ديده بود كه از ملابست انوار به اشياء خبيثه آلودگى و تلوّث انوار به هيچ وجه لازم نمىآيد ، در اين ظنّ فاسد در حق واجب تعالى نمىافتاد ، بلكه حقّ آن است كه مذكور گرديد كه معيّت حقّ تعالى با ماهيّات ممكنات
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 1 ، ص 40 .