كه اگر براى واجب تعالى ماهيّت كلّى باشد ممكن است كه براى آن افراد ديگر فرض شود .
از آنجا كه ماهيّت من حيث هى هى هيچ اقتضا نمىكند ، وقوع و لا وقوع آن به حسب نفس امر خارج از حقيقت آن ماهيّت خواهد بود ، پس هرگاه به اعتبار ذاتش ملحوظ گردد ابا از آنكه افراد غير واقعه براى آن باشد نخواهد داشت .
و چون هر يك از وجوب و امكان و امتناع از لوازم ماهيّات است ، در صورتى كه فردى از آن واجب باشد بايد كه جميع افرادش واجب باشد . و همچنين در امكان و امتناع نيز بايد كه جميع افراد مثل فرد واحد باشند . پس مىگوئيم كه آن افراد مفروضه غير واقعه واجب نيستند و الّا معدوم نمىبودند ، و ممتنع نيز نيستند و الّا آن يك فرد موجود نمىبود - و سخن ما بعد از اثبات وجود واجب تعالى است - و ممكن نيز نمىتوانند بود و الّا لازم مىآيد كه واجب ممكن باشد . پس بايد كه اگر براى واجب ماهيّت باشد از اين مواد ثلاثه خالى باشد ، و اين محال است .
چگونه مىتواند شد كه حقيقت واجب قيّوم صرف وجود نباشد و حال آنكه او است منبع هر وجود و مبدأ هر فيض وجود ، و موجوديّت ماهيّات به آن است كه از او فايض باشند ، پس وجود او اجلّ از آن است كه به ماهيّت تعلّق داشته باشد .
بدان كه وجود حقيقى و وجوب ذاتى با يكديگر مساوىاند ، و تمام ساكنان اقليم امكان به اعتبار ذات و حقيقت هالك و باطلاند . چنان كه در كتاب الهى مذكور است :
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
( قصص ، 88 ) . و هلاك ذات و بطلان حقيقت براى ممكن ازلا و ابدا ثابت است و اختصاص به وقتى دون وقتى ندارد .
و از اين جهت گفتهاند كه : عارف در استماع نداى :
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ؟ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
( غافر ، 16 ) ، احتياج به قيام قيامت ندارد ، بلكه اين ندا هرگز از سمع او مفارقت نمىكند ، زيرا كه موجوديّت ممكنات به اعتبار انتساب آنها است به موجود حقيقى كه واجب بالذّات است ، و منشأ انتزاع موجوديّت مصدرى و مصحّح صدق اين معنى بر ممكنات همان انتساب است . و آنها در حدود ذوات خود اصلا به موجوديّت متّصف نيستند ، چنان كه محقّقان عرفا و متألّهان حكما فهميدهاند . و در اين حديث شريف : « الفقر سواد الوجه فى الدارين » به آن اشاره شده است .