ثلاث مثلّث با دو قائمه كه لازم ماهيّت مثلّث و معلول او است . پس ماهيّت در وجود محتاج به امرى خواهد بود كه از او خارج باشد ، و هر چه در وجود محتاج به امر خارج است ممكن الوجود است . پس اگر براى واجب الوجود ماهيّتى باشد لازم مىآيد كه واجب الوجود ممكن الوجود باشد ، پس براى واجب الوجود ماهيّتى وراى انّيّت نمىباشد .
و اين حجّت به ماهيّت ممكنات منتقض نمىگردد ، چنان كه بعضى گمان كردهاند و گفتهاند كه : « چنان كه تقدّم فاعل شىء بر آن شىء به حسب وجود ضرور است تقدّم قابل نيز ضرور است » . زيرا كه ماهيّت قابل وجود به حسب وجود مقدّم بر وجود نمىشود ، زيرا كه تجرّدش از وجود صورت نمىگيرد مگر به نحوى از انحاء ملاحظهء عقليّه ، و در آن ملاحظه نيز از وجود منفك نمىتواند بود ، زيرا كه آن نيز نحوى از وجود عقلى است ، چنان كه بودن در خارج وجود خارجى است . بلكه به اين نحو است كه از شأن عقل است كه آن را بتنهايى ملاحظه نمايد بدون ملاحظهء وجود با او ، و او را به وجود متّصف گرداند . و عدم اعتبار شىء اعتبار عدم آن شىء نيست .
پس اعتبار اتّصاف ماهيّت به وجود امرى است عقلى ، و مثل اتّصاف جسم به بياض نيست كه موصوف و موصوف به از يكديگر ممتاز باشند ، زيرا كه چنين نيست كه براى ماهيّت وجود منفردى باشد و براى عارضش كه وجود است وجود ديگر باشد ، بلكه همان كون ماهيّت وجود او است . و خلاصهء قول آنكه ماهيّت قابل وجود است در عقل به تنهائى ، و مؤثر در وجود بايد كه مقدّم باشد بر معلولش به حسب وجود .
مبادا كسى چنان پندارد كه واجب الوجود وجود مطلق كلّى است ، چنان كه طايفهاى از متصوّفه توهّم نمودهاند . زيرا كه هر كلّى در تخصّص به افراد و حصصش محتاج به مخصص خارجى مىباشد ، زيرا كه اگر به حسب ذات اقتضاى اختصاص به واحد معيّن نمايد جميع افراد و حصصش همان واحد معيّن خواهند بود و در مطلق وجود اين حال نيست . و هر چه در تعيّن محتاج به امرى ديگر باشد وجودش متعلّق به آن امر ديگر خواهد بود ، و چنان چيزى معلول و ممكن خواهد بود . پس واجب الوجود صرف وجود است به شرط تجرّد از زوايد ، نه به طريق لا به شرط إيجاب شىء له . و ميان اين دو معنى فرق بسيار است .
مترجم گويد كه : مصنّف - قدّس سرّه - در غير اين كتاب بر دليل مذكور به دو طريق
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 576
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٥٧٦