قبل از اين چندين سال نزد پادشاهى رفته بودم .
روزى ملك بر لب دريا نشسته بود و ياقوت زرد در دست داشت آن مهره در دريا افتاد مرا تأسف حاصل شد پادشاه به طرف من نگريسته فرمود كه اى فضل ترا چه شد كه بيكبار از دست رفتى گفتم بسبب افتادن اين گوهر ناياب در آب ملك باشارت ابرو غلامى را خواند كه فلان صندوق را بياور فى الحال غلام صندوق را آورد ملك قفل را باز نموده ماهى سيمين اندام از صندوق برآورده در دريا انداخت آنماهى در دريا رفته ياقوت را به دهان گرفته بدر آورد باز آن را در صندوق نهاده سر بربست از مشاهدهء اينحال متعجب شدم پادشاه كه بر مهرههاى خود نازان بود از آن فراموش نموده به ياد ماهى بسان ماهى بىآب بيتابى مينمود .
در عجايب الدنيا مرقوم است
كه در حوالى ترمد سنگيست و در آن خاصيت غريبيست هركه آن را با خود دارد رو بسوى آب گذارد يعنى محتلم شود خواه جوان بدست