ايضا در همان نسخه مندرجست كه در عربستان ميرفتيم بشخصى واعظ رسيديم كه در بلاغت و فصاحت مشهور آفاق و بر كرسى نشسته وعظ ميگفت ناگاه جوانى مسلح از در آمده روى به پير كرد كه اى پير دلسياه نامرد تا كى كوى بكوى مرا گردانى و او را از بالاى كرسى دركشيد مردم گفتند اى ياران چه حالتست جوان گفت كه اين پير پدر مرا كشته مرم گفتند شاهد و بينه حاضر ساز و آنچه خواهى بكن جوان گفت خود قبول دارد واعظ گفت چنينست بعد از آن ريسمان در گردن او كرده او را كشانكشان بيرون برد كه بكشد مردم در ميان افتاده او را خلاص كرده مبلغ خطيرى به او دادند واعظ آنانرا دعا گفته برگشت و جوان وجه را برداشته برفت بعد از مدتى شخصى گفت همان واعظ و جوان را در شهر ديدم كه شراب خورده بودند از آنها استفسار كردم گفتند ما روزگار خود را به همين نحو ميگذرانيم سر مردان زير كپنگ كرده از هم گذشتيم .
ايضا دو برادر با يك مادر در شهر پيشاور ميبودند هر سه از صبح تا چاشت كوچه بكوچه دريوزه مينمودند و چاشت به خانه آمده غنيمت خود را ملاحظه و لباس اعلى پوشيده در ميان باغ بسير و تماشا مشغول مىشدند و باز صبح بدينمنوال بدريوزه ميرفتند و اوقات ميگذراندند .
نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: احمد اديب پيشاورى
ص٢٣٨