مصنف عجائب المخلوقات از محمد بن سهيل واسطى نقل آورده
كه روزى بنائى را به جهت حفر نهرى بردم او بچه شيرى را ديده هلاك ساخت ياران او را ملامت كردند و گفتند هرگاه مادر او ببيند به عزم تعرض و مزاحمت بر سر راه نشيند در اين سخن بوديم كه بانگ شير را شنيديم پراكندگان براى فكر رهائى از آن مخاطره مجموع شدند و باتفاق رو بصحرا نهاديم .
در آن باديه كوشكى بود و در آنجا غرفهاى خود را بغرفه رسانيديم و درش را بر بسته منتظر بلاى ناگهان كه شير آمد بچهء خود را در درياى خون ملاحظه كرد رد ما را برداشت تا بكوشك رسيد و هر طرف جستجو ميكرد و خود را بغرفه ميانداخت چون بلند بود باز به زمين ميافتاد و بلندى در آنجا بود شير بسر بلندى رفته آواز بلند كرد تا جفت او آمد هر دو شير با هم نشسته آوازهاى هولناك ميكردند و گريه و زارى مينمودند زهرهء ما از آن آب ميشد آنها آنقدر فرياد كردند تا پانزده شير جمع شدند و آنها بر گرد كوشك مىگرديدند و چارهاى نتوانستند بكنند و جمله بيك دفعه آواز برداشتند ديديم شيرى سياه باريك از دور نمايان شد آنها تعظيم آن شير را بجا آورده در غرفه به آن نشان دادند آن شير پس درآمده شروع به زور كرد يكپاره در شكست و دم آن شير سياه از راه شكسته در داخل غرفه شد ماها زور كرده دم او را گرفته با شمشير قطع كرديم آن شير سياه فرياد برداشته آن شيرها را زجر بسيار كرده و چندى را هلاك نمود و باقى شيران رو بفرار نهادند و ماها از آن مخاطره نجات يافتيم .