و - هذه بتلك و البادي أظلم .
گويند اول كسى كه اين مثل گفت فرزدق بود و سبب آنكه روزى فرزدق با قوم خود نشسته بود و شعر خود انشا ميكرد جرير بر آنجا بگذشت فرزدق بيتى بگفت و يكى از حاضران را در آموخت تا برود و بر او خواند و آن بيست اينست
ما في حر أمّك إسكة معروفة * للنّاظرين و ما له شفتان
و چون آنمرد بجرير رسيد آن بيت بر خواند جرير در حال اين بيت بگفت :
لكن حر أمّك ذو شفاه جمّة * مخضرّة كغباغب الثيران
چون آنمرد در پيش فرزدق آمد و اين بيت بر او خواند فرزدق بخنديد و گفت :
هذه بتلك و البادى اظلم
ز - أهون من تبالة على الحجّاج .
تباله شهرى است كوچك از شهرهاى يمن گويند نخستين عمليكه حجاج بدان نامزد شد عمل تباله بود چون به نزديك تباله رسيد دليل را گفت آخر اينشهر كجاست دليل گفت در پس آن پشته است حجاج چون آن بشنيد بازگشت و گفت عمل شهرى كه پشته آن را بپوشاند مرا خوار كند و اينمثل وقتى گويند كه چيزى را بخوارى صفت كنند .
ح - ألهوى مطيّة الفتنة .
ط - ههنا تسكب العبرات .
ى - هان على النّظارة ما يمرّ به ظهر المجلود .
فصل بيست و نهم [ امثالى كه با حرف لام شروع مىشود ]
در آنچه اول او لام باشد مشتمل بر دوازده مثل :
آ - لا مخبأ لعطر بعد عروس .