فصل بيست و هفتم [ امثالى كه با حرف واو شروع مىشود ]
آنچه در اول او واو است مشتمل است بر ده مثل :
آ - وافق شنّ طبقة .
شن مردى بود و طبقه زنى كه هر دو در كياست و ذهانت در عصر خود عديم المثل بودند و قصه ايشان دراز است اينمقام تحمل آن نكند . « 1 »
ب - وجدت النّاس أخبر تقله « 2 »
اين مثل ابو دردا زده است .
ج - وقع في روضة و غدير .
اينمثل وقتى گويند كه كسى در نعمت و فراخى فتد .
د - أوردت ما لم تصدر .
در آب آو ردى آنچه باز نتوانى برد و اينمثل آنجا گويند كه كلمه بگويد يا مرتكب امرى شود كه اصلاح آن متعذر باشد .
ه - ألوحدة خير من جليس السّوء .
و - ألواقية خير من الرّاقية .
يعنى حفظ حقتعالى از آفات و بليات بهتر باشد از آنكه مردم بتدبير و حيلت در دفع آن كوشند
هامش
( 1 ) شن با پدر طبقه براهى ميرفتند نزديك دهى رسيدند شن پرسيد اين كشت را صاحبان آن خوردهاند يعنى فروختهاند و بهاى آن را گرفته پدر طبقه گفت اين كشت هنوز نا رسيده چگونه خورده باشند و مقصودش را ندانست و چون بده رسيدند جنازه ديدند شن پرسيد اين جنازه مرده است يا زنده يعنى از او آثارى مانده پدر طبقه از جهل او متعجب شد و مرد را به خانه برد و قصه با دختر خود بگفت دختر مقصود او دريافت و بگفت و مرد شگفتى نمود و دختر را بپسنديد و بزنى گرفت
( 2 ) چون از دخلت مردم آگاه باشى آنانرا دشمن دارى