تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب اللطائف ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
صاحب سخن و هنردوست بود . به كورنمكى يكى از ملازمان رحيل آن جهان شد . « 1 » هذا من ديوانه :
اى شوخ هوايى مفكن تير نگه را * بگذار به كار جگرى آمده باشد

نكهت كرمانى

ميرزا محمّد نكهت تخلّص كرمانى است . گل حياتش از صرصر قهر نادر شاه افسردهء فنا شد . « 2 » منه :
به خضر رشك مبر كآب زندگى دارد * به او حلال كه او تاب زندگى دارد

ناجى مشهدى

قاسم مشهدى ناجى تخلّص ، در هندوستان آمده بعد هنگامهء نادر شاه در بلدهء اكبرآباد وفات يافت . « 3 » منه :
آتشكده در سراغ ما مىسوزد * پروانه ز رشك داغ ما مىسوزد شمع دل ماست روشن از مهر على * تا صبح ابد چراغ ما مىسوزد

نشئه

مير زين العابدين نشئه تخلّص ، در اين عصر در اصفهان بود . « 4 » منه :
از غم دوست ننالم كه چو درمانى هست * گر به جايى نرسد دست ، گريبانى هست
هامش
( 1 ) . دهخدا : امير احمد بن نظام الملك آصف‌جاه ملقّب به نظام الدّوله ، از حكّام حيدرآباد دكن است . در شعر ، گاهى ناصر و گاهى آفتاب تخلّص مىكرد . وى در سال 1161 به سلطنت رسيد و به سال 1164 كشته شد . از اوست :رنگ زردم مگر از حالت دل گويد حرف * پيش آن آينه‌رو ، تاب نفس نيست مراابيات ديگر ، از روز روشن 792 :دور بايد كرد از خاطر غبار شكوه را * صفحهء آيينه را دل در خور زنگار نيست*آهى نگشت از دل مجروح ما بلند * از چينى شكسته نگردد صدا بلند( 2 ) . دهخدا : محمّد بيگ كرمانى ، از شاعران معاصر نادر شاه است و به حكم او به ناحق مقتول گرديد . ( 3 ) . نصرآبادى 380 : در شاهجهان‌آباد ، نوّاب برهان الملك سيّد سعادت خان بهادر ، مسكنى و وجه معاشى برايش معيّن فرمود . بعد چندى به نيّت حضور خدمت نوّاب در شهر اود ، از دهلى برآمده در اكبرآباد به دار بقا رحلت نمود . دهخدا : از شاعران ايرانى مقيم هند است . در روزگار جوانى به دكن رفت و سى سال در آنجا بسر برد . ( 4 ) . دهخدا : زين العابدين مشهدى ، از اولاد جهان شاه تركمان است . در اصفهان تحصيل رياضيات كرده ، مدّتى مستوفى خالصهء مازندران بود . اواخر عمرش را در تبريز گذرانده و همان‌جا به سال 1208 درگذشت . آتشكدهء آذر و تذكرهء حزين ، نام او را عبد الرّزاق ثبت كرده‌اند . از اوست :نشئه ، محنت‌ديده داند قدر محنت‌ديده را * هيچ نعمت بهتر از معشوق عاشق‌پيشه نيست*زخم تيغ تو به مشتاق ستم بخشد جان * مىكنم شكوه ز شمشير تو تا جانى هست نى همين‌روز بود حال من آشفته چو زلف * شب هم از بخت سيه خواب پريشانى هست