سنهء يكهزار و يكصد و هشتاد و شش قضا كرد . يك بيت از كلامش بر زبان فقير بود ، تحرير نمود :
بار هستى از براى يار مىبايد كشيد * اينچنين بارى پى دلدار مىبايد كشيد
حيا
سيوارام داس حيا تخلّص پسر راى بهوكنى مل ديوان نوّاب اسد خان و شاگرد ميرزا بيدل بود و در نظم و نثر قدرت تمام داشت . خوبگوست . از اوست :
چو زنبور عسل دربان خويشم * مرا در خانهء خود نيز جا نيست
*
به فكر آن كمر چون موى آتش ديده را مانم * دلم خون كرد مضمونى كه در بستن نمىآيد
*
هرگز دلت نگردد مايل به تاج و تختى * گر واكشيده باشى در سايهء درختى
حبيب
بنياد خان حبيب تخلّص ، شاگرد شيخ محمّد رضاى سنبهلى است . در حين عنفوان شباب از جهان رفت . منه :
ببرد دل ز كفم دوش مجلسآرايى * سهى قدى سمناندام ماهسيمايى
به يك طرف ز تبسّم حيات بخشنده * به جانبى ز نگه قتل عام فرمايى
حيرت تورانى
قسوره خان حيرت تخلّص تورانى ، از رفقاى اعزّ الدّوله ذكريا خان بود . در دهلى قضا كرد . منه :
ما زبان اهل ايران را به هويى بستهايم * دست اين چينىفروشان را به مويى بستهايم « 1 »
*
نيست از آبله بر چهرهء صاف تو نشان * شده حسن تو به صد چشم تماشايى تو
حسرت الهآبادى
شاه عليم الهآبادى از اولاد شاه خوب اللّه است و حسرت تخلّص دارد . از تازهگويان اين عصر است . هذا من ديوانه :
به نزد عقل نتوان بىمجاز اهل حقيقت شد * به پاى لفظ طى كرديم راه دور معنى را
*
هامش
( 1 ) . متن : رديف « بستهام » . تصحيح شد .