مشورت كرد ، او گفت : " تو بدان كس مىمانى كه او را وعدهء زيارت است « « 81 » » امّا دخمه در بالاى كوهى بلند است « « 82 » » و ممّرش خراب گشته و آن قصرى است از سنگ خاره تراشيدهاند و محلّى و مطلّى گردانيده « « 83 » » و شاه بر تختى كه در زندگانى بر آن « « 84 » » مىنشست تكيه « « 85 » » نموده و تاجش از زبر بالين او آويخته « « 86 » » و بدنش به واسطهء رايحهء ادويه و عدالت هوا نريخته « « 87 » » و در آنجا طلسمها ساختهاند كسى درنيايد مگر آن كس كه او را زيارت كردن موعود است « « 88 » » " . مأمون به پاى آن كوه رفته ، « « 89 » » راه راست كرد « « 90 » » و با سه كس و اسبى و خادمى روانه شد ، و چند لباس زربفت و قدرى مشك و كافور و عود و عنبر با خود برد . « « 91 » » چون به در دخمه رسيد ، در را بسته ديد « « 92 » » ، پير گفت : " اگر تو آنكسى كه ، وعده مر تراست « « 93 » » حلقهء در را بجنبان " . چون دست بر « « 94 » » حلقه زد ، كليدى افتاد . پس در بگشاد « « 95 » » چند سوار مسلّح بر ايشان حمله كردند ، پير گفت : " تازيانه بيفكن " .
چون تازيانه از دست بيفكند « « 96 » » ايشان ساكن شدند چون به ميان سراى رسيدند چهار شير قصد ايشان كردند « « 97 » » ، پير گفت : " آستين برافشان " . چون آستين برافشانيد ، آنها نيز ساكن شدند « « 98 » » . و چون به در دخمه رسيدند ، چهار شمشير آويخته نمود چنانكه كس را مجال درون رفتن نبود « « 99 » » . پير گفت : " دستار از سر برگير " . چون دستار برگرفت آنها نيز دور گشتند « « 100 » » . و چون به درون آن دخمه درآمدند عجايب و غرايب ديدند « « 101 » » از بساط و فراش و ديگر آلات « « 102 » » ملوكانه كه عقل در آن حيران بود و از هر طرف پنج غلام مسلّح حمله كردند ، پير گفت : " يا امير « « 103 » » بپرس كه من كيستم " .
مأمون چون آواز بلند كرد « « 104 » » بيهوش شد . « « 105 » » چون به هوش آمد ، آن غلامان مسلّح نديد « « 106 » » .
بعد از آن بتواضع در گوشهء تخت نشست و حسن و احمد بر پاى ايستادند . « « 107 » » مأمون در آن « « 108 » »
هامش
( 81 ) .Pاو را دغدغهء زيارت توست
( 82 ) .Kكوهى است
( 83 ) .Pمجلّى و مطلّى گردانيدهاند
( 84 ) .Kبر وى
( 85 ) .Kحالا + تكيه
( 86 ) .Pاز بالين او آويختهاند
( 87 ) .Pبه واسطه ادويه و عدالت نريخته است
( 88 ) .Pمگر آن شاه عرب كه زيارت او را موعود است
( 89 ) .Pكوهى رفت
( 90 ) .Pنموده
( 91 ) .Pو مشك و كافور با خود برد .
( 92 ) .P« در . . . ديد » ندارد
( 93 ) .Kاگر تو آنى كه وعده تو است
( 94 ) .Kبه
( 95 ) .Kچون در بگشادند .
( 96 ) .P« چون . . . بيفكند » ندارد
( 97 ) .P , Hبر ايشان حمله كردند
( 98 ) .Pآستين خود را بر ايشان افشان چون افشاند ساكن شدند
( 99 ) .Pچهار شمشير آويخته ديدند كه كسى را مجال درآمدن نبود
( 100 ) .Pدستار از سر بگير چون بگرفت دور شدند
( 101 ) .Pچون درون درآمدند عجايبهايى ديدند
( 102 ) .Pفروش و آلات
( 103 ) .Kپير به امير گفت .
( 104 ) .Pنمود
( 105 ) .Kگشت
( 106 ) .K« چون . . . نديد » را ندارد
( 107 ) .Pبر بالا ايستادند
( 108 ) .P« در آن » ندارد