عرصه مىدوانيده ، به نظر اسطرلاب اثر و به علاقهء وقوف از او خبر مىداشته « « 19 » » . و هر « « 20 » » دايرهء عظيمه كه عنكبوت زرّين تار بر صفايح ليل و نهار « « 21 » » در حجرهء فلك « « 22 » » دوّار هر قسم مىگردانيده - عروهء وثقاى تيغ زبانش حلقه در گوش مهندسان جهان « « 23 » » كرده ، بر كرسى طبع ايشان به قلم بيان مىنگاشته . « « 24 » »
اوّل از بالاى كرسى بر زمين آمد سخن * او دگر بار از زمينش برد و بر كرسى نشاند « « 25 » »
و در شجاعت و مبارزات همتا نداشته « « 26 » » . چون به عزم رزم علم مىافراشته « « 27 » » در ذروهء حربى كه كوكب طالعش مرئى بوده ، تا آفتاب دولت مخالف را به زوال نمىرسانيده ، « « 28 » » قدم در طريق رجعت نمىگذاشته . « « 29 » » بعد او وفات والد شريفش اكثرى از بلاد « « 30 » » هند را به ضرب شمشير تيز خونريز مفتوح « « 31 » » گردانيده . و در سخاوت « « 32 » » چون حاتم طايى يكتا بوده « « 33 » » ، بلكه نام حاتم در تحت سخاوتش مطوا مىنموده « « 34 » » .
لمؤلّفه
تيغِ تو گرفته عرصهء عالم را * برهم زده داستانِ رستم را « « 35 » »
اى شاه جهانپناه « « 36 » » دستِ كرمَت * طى كرده تمامِ قصّهء حاتم را
و با وجود علوّ جاه و سموّ شأن « « 37 » » سر نياز به درويشان داشته و خود را بىنياز از ايشان نمىدانست . « « 38 » » و حبّ حبّ خاندان سترگ حضرت خواجهء بزرگ « « 39 » » و اولاد امجاد حضرت خواجهء احرار را « « 40 » » در مزرعهء سينهء بىكينهء پرسكينه « « 41 » » مىكاشته :
فرد
ز مزرعِ دلِ من دانهء محبّت جو * كه حَبِّ حُبِّ تو در هر دلى نمىباشد « « 42 » »
و در ابداع و اختراع امور طبع لطيفش تخيّلات عجيب مىنموده . « « 43 » »
هامش
( 19 ) .H , Pمىداشت
( 20 ) .Hبر
( 21 ) .Pليل النهار
( 22 ) .K« فلك » ندارد
( 23 ) .K« جهان » ندارد .
( 24 ) .Pمىنوشت
( 25 ) .Pاو سخن را باز بالا برد و بر كرسى نشاند
( 26 ) .Kنداشت
( 27 ) .Pمىافراخت
( 28 ) .Pنمىرساند
( 29 ) .Pنمىگذاشت
( 30 ) .Pاكثر بلاد
( 31 ) .Pمسخره
( 32 ) .Pسخا
( 33 ) .Pيكتايى
( 34 ) .Pمىنمود
( 35 ) .Pبيت را ندارد ،B , Kتو گرفت
( 36 ) . كرمپناه
( 37 ) .P« سموّشأن » ندارد
( 38 ) . « و خود . . . نمىدانست »
( 39 ) .B« حضرت » ندارد ، تف : بزرگوار
( 40 ) .P« را » ندارد
( 41 ) .Kدر مزرع سينهء بىكينه
( 42 ) .Bبيت را ندارد
( 43 ) .Pمىنمود