كه در آنوقت كه امير المؤمنين « 1 » مأمون از مرو به بغداد آمد ، روزى على هشام صالح « 2 » به خدمت او درآمد « 3 » و بايستاد و بازگشت . امير المؤمنين « 4 » ندماى خود را گفت كه « 5 » : اين « 6 » على هشام را بر من حق خدمت « 7 » است « 8 » و قضاى آن حقوق در ذمت همت « 9 » خود « 10 » لازم مىشناسم « 11 » و مىخواهم كه او را به محل بزرگ رسانم و لكن افعال « 12 » او نامهذب و « 13 » نامرتب است و مرا كسى مى « 14 » بايد كه ملازمت او كند و حركات او را « 15 » تهذيبى « 16 » دهد « 17 » و اسباب تجمل او مرتب گرداند تا مگر « 18 » بعضى از حقوق خدمت « 19 » او گزارده باشم . ندما گفتند « 20 » : اين كار را شايستهتر از اسحاق موصلى نيست ، كه « 21 » مردى ظريف « 22 » خردمند و صاحب ادراك است « 23 » و معاشرت « 24 » و هنرهاى بسيار دارد ، و از عهد شباب « 25 » تا به ايام پيرى در خدمت ملوك و خلفا بوده است و سير و اخلاق ايشان ديده و مراتب و مدارج خدمت شناخته « 26 » ، على هشام به خدمت او مهذب
هامش
( 1 ) - بنياد : امير
( 2 ) - بنياد - صالح
( 3 ) - مج + و ساعتى
( 4 ) - مپ 2 : مأمون ، بنياد : امير ، مج + امير
( 5 ) - مپ 2 - كه
( 6 ) - مج - اين
( 7 ) - متن و مپ 2 و بنياد : نعمت
( 8 ) - بنياد : هست
( 9 ) - متن : دست
( 10 ) - بنياد - خود
( 11 ) - مپ 2 - و قضاى آن حقوق . . . مىشناسم
( 12 ) - مج : اخلاق
( 13 ) - مج + افعال
( 14 ) - مپ 2 - مى
( 15 ) - متن - را
( 16 ) - متن : تعدى
( 17 ) - مپ 2 و بنياد - و حركات او را تهذيبى دهد
( 18 ) - مپ 2 - مگر
( 19 ) - مپ 2 و بنياد - خدمت
( 20 ) - مج + كه هيچكس
( 21 ) - مج + وى
( 22 ) - مج + و ، بنياد - ظريف
( 23 ) - متن و مج - و صاحب ادراك است
( 24 ) - بنياد - و معاشرت
( 25 ) - مج : صبا
( 26 ) - متن و مج :
ساخته ، بنياد : شناسد ، تصحيح متن قياسى است