و خلق ازين به « 1 » تنگ آمدند و جمله ولايت را به سلطان فروختند ، و حال مظفر ديوانه « 2 » در خدمت سلطان « 3 » عرضه « 4 » داشتند . سلطان او را از شحنگى آن موضع « 5 » معزول كرد و « 6 » عمل آن ولايت به ابو حبيب « 7 » داد ، و مظفر به خدمت او « 8 » توسل طلبيد و به « 9 » خدمت او مىبود ، و اين مظفر را دخترى بود « 10 » در غايت جمال و ابو حبيب « 11 » غلامى داشت « 12 » كه او را عظيم « 13 » دوست داشتى و از فرمان او برون نيامدى « 14 » . پس « 15 » اتفاق « 16 » چنان « 17 » افتاد كه غلام ابو حبيب مر « 18 » دختر مظفر را وقتى « 19 » بديدى و بر وى عاشق شد و « 20 » از خواب و خور بازماند « 21 » ، و حكايت « 22 » با مولاى خود بازگفت . ابو حبيب گفت : سهل است « 23 » ؛ مظفر را « 24 » بخواند و او را تبجيل كرد و دختر « 25 » او را به جهت غلام خويش خطبه كرد « 26 » ، و مظفر عظيم برنجيد و او را در روى « 27 » ناسزا گفت و گفت :
هامش
( 1 ) - مج - به
( 2 ) - بنياد : ديوانه مظفر
( 3 ) - بنياد - در خدمت سلطان
( 4 ) - بنياد : مفروض
( 5 ) - مپ 2 - آن موضع
( 6 ) - مج + ابو حبيب را
( 7 ) - مج - به ابو حبيب
( 8 ) - متن و مج و بنياد : ابو حبيب
( 9 ) - مج : در
( 10 ) - مج + كه
( 11 ) - بنياد + را
( 12 ) - بنياد :
بود
( 13 ) - مج : نيك
( 14 ) - مپ 2 - و از فرمان . . . برون نيامدى ، بنياد : و خاطر او خواستى
( 15 ) - مج - پس
( 16 ) - بنياد : اتفاقا
( 17 ) - مج : چنان اتفاق
( 18 ) - مپ 2 و مج و بنياد - مر
( 19 ) - مپ 2 - وقتى
( 20 ) - بنياد + از عشق او
( 21 ) - مپ 2 : بماند
( 22 ) - مج + حال خود
( 23 ) - بنياد - گفت سهل است
( 24 ) - بنياد + گفت كه بيا و دختر خود را به غلام من بده
( 25 ) - مپ 2 - او را تبجيل كرد و دختر
( 26 ) - بنياد - بخواند و او را . . . خطبه كرد
( 27 ) - مج + وى