از دست روزگار و ز جور سپهر پير * بىوصل يار و انده فقرم چنين اسير
465
هركو به زنا كند همى دست دراز * كمعمر بود هميشه در ذلّ و نياز
517
گفتم كه مكن گفت مكن تا نكنند * اين يك سخنم چنان خوش آمد كه مپرس
685
گر همى خواهى كه مقصودت برآيد بىتعب * رفق كن در كارها و از درشتى دور باش . . .
407
اى دل به قضاى ايزدى راضى باش * نه در غم مستقبل و نه ماضى باش . . .
65 ( رباعى )
اى دل تو چو پروانه سبكبار مباش * جز راد و حليم و خويشتندار مباش
( از رباعى )
نظام الملك دستورى كه ناصر غيبدان بادش * هميشه بر زمين نصرت ز دور آسمان بادش . . .
637
كريمان سجستان را بقا باد * شراب روح و راحت بادشان نوش . . .
152