آن خدايى كه قدرتش از سنگ * بندگان را زر خلاص دهد . . .
631
صاحبقران عرصهء عالم نظام ملك * صدرى كه داد عدل به احسان همى دهد . . .
272
دل رفته بود و جان شده منت خداى را * كان دل به سينه آمد و آن جان به تن رسيد
552
چنين نمايد تأييد ايزدى تأثير * چنين نمايد شمشير خسروان آثار
299
به پاى خود به بلا مىروم زهى سر و كار
( مصراع ) 617
درشتى و زشتى نيايد به كار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار
394
اى وعدههاى تو همه زان سوى جوى پل * وى عشوههاى تو همه زان سوى مى خمار
75
ما بندگان شاه جهانيم و سستعهد * هرگز محل نيارد نزديك شهريار
421
عهدى است خود مرا كه نگيرم به جز تو دوست * شرطى است خود مرا كه نگيرم به جز تو يار . . .
288