آن چه يك پيرزن كند به سحر * نكند صد هزار تير و تبر
367
كرا سركه دارو بود بر جگر * شود ز انگبين درد او بيشتر
375
مردم به بال همت پرد بر اوج جاه * وز بذل و از مروت يابد همه خطر . . .
434
هنوز از دهنش بوى شير مىآمد * كه ساخت رايش با مملكت چو شير و شكر
27
چشمى كه ترا ديده بود اى دلبر * خود چون نگرد به روى معشوق دگر
687 ( رباعى )
اگر ملك جهان را بد سليمان پيش از اين داور * شهنشه چون سليمان است و صاحب آصف ديگر
309
مرد خسيس دايم در جهل تن زند ( شايد : مىزيد ) * مرد بلندهمت حاصل كند هنر
434
چون ابر كه در حمايت مهر * بالا شود و بپوشدش چهر . . .
635
صاحب عادل نظام الملك دستورى كه هست * ديدهء اقبال از خاك جناب او قرير . . .
159