بدهم « 1 » . من « 2 » آن قصه بستدم و در حال « 3 » بازگشتم و « 4 » به خدمت امير المؤمنين « 5 » آمدم و قصه عرضه داشتم و حال حكايت كردم « 6 » . آن قصه را توقيع كرد « 7 » و مرا گفت : اگر هديه بستانى ما را « 8 » از آن نصيبى به يارى . خدمت كردم « 9 » و بازگشتم .
و چون قصه به وى دادم گفتم : تحفه « 10 » بيار . گفت « 11 » : تحفهء مالى « 12 » ، تو از آن مستغنى باشى و من درويشم و دست آن ندارم ، و لكن من « 13 » ترا مردى متمول ظريف مىبينم و شك نيست كه « 14 » هراينه ترا به كنيزكان جوان « 15 » ميل و رغبت باشد « 16 » و از هر نوع بحاصل كنى ، و درينحال « 17 » محاسن تو سپيد شده است ، اكنون پند من نگاه دارد و خضاب كن كه زن جوان اگر مار سياه بر سينهء خود بيند چنان نرنجد كه « 18 » موى سپيد . اين بگفت و برفت و من از آن سخن متحير شدم « 19 » و خنده بر من افتاد و چون به خدمت مأمون رفتم حال هديه تقرير كردم .
مأمون بسيار بخنديد و از لطف لفظ او تعجبها « 20 » كرد .
حكايت ( 15 ) آوردهاند كه در آنوقت كه امير المؤمنين « 21 » مأمون
هامش
( 1 ) - مپ 2 : اگر تو نيت خداى را لطف كنى و بدهى ثواب بسيار يا بى و نيز هديه ترا بدهم
( 2 ) - مج : گويد
( 3 ) - مپ 2 - در حال
( 4 ) - مج :
چون
( 5 ) - مپ 2 : خليفه
( 6 ) - مج + امير المؤمنين
( 7 ) - مپ 2 :
كردم
( 8 ) - مج : مرا
( 9 ) - مپ 2 - و مرا گفت اگر هديه . . . خدمت كردم
( 10 ) - مج + كه گفته بودى
( 11 ) - مج + اما
( 12 ) - مپ 2 :
من
( 13 ) - مپ 2 - دست آن ندارم و لكن من ، مج - من
( 14 ) - مپ 2 - و شك نيست كه
( 15 ) - مج - جوان
( 16 ) - مپ 2 : ميلى باشد ، مج : ميل باشد
( 17 ) - مپ 2 - از هر نوع بحاصل كنى و درينحال
( 18 ) - مج + از
( 19 ) - مج : گشتم
( 20 ) - مپ 2 - ها
( 21 ) - مپ 2 - امير المؤمنين