و « 1 » ندانستند كه آن چيست . از آن زن سؤال كردند كه : اين چهچيز است « 2 » ؟
آن زن « 3 » گفت : مادر جعفر خدمت رسانيده است و عرضه داشته كه « 4 » : اين دندان تست كه اول بيفتاده بود و اين موى سر تست كه اول حلق كرده بودند « 5 » ، و من اينها را بدين عزت نگاه داشتهام تا مگر « 6 » امروز امير المؤمنين حق من « 7 » بشناسد و بر اولاد من رحمت و شفقت « 8 » كند .
حكايت ( 17 ) آوردهاند كه وقتى امير المؤمنين مهدى « 9 » رحمة اللّه عليه « 10 » عزم سفر قبله را تصميم داده بود « 11 » و چون از مناسك « 12 » فارغ شده بود « 13 » ، روزى « 14 » در اثناى « 15 » راه زنى ديد پياده كه مىرفت . رقّتى در ضمير مبارك او پديد « 16 » آمد ، عنان مركب اقبال « 17 » بر آن طرف راند و گفت : اى ضعيفه از كجايى ؟
گفت : از قبيلهء طى « 18 » . پرسيد كه : چگونه است كه از « 19 » قبيلهء شما مثل حاتم ديگرى « 20 » نمىآيد ؟ گفت : امير المؤمنين در دولت باقى باد . چگونه است كه « 21 » از مادر ايام مثل امير المؤمنين هرگز « 22 » نمىزايد « 23 » ؟ امير المؤمنين مهدى آن
هامش
( 1 ) - مپ 2 - حاضران تعجب كردند و
( 2 ) - مپ 2 : چيست ، مج - از آن زن . . . چيز است
( 3 ) - مپ 2 - آن زن
( 4 ) - مپ 2 - مادر جعفر . . . عرضه داشته كه
( 5 ) - مپ 2 : كردند ، مج - و اين موى . . .
بودند
( 6 ) - مپ 2 - مگر
( 7 ) - مپ 2 و مج : آن
( 8 ) - مپ 2 و مج - و شفقت
( 9 ) - متن - مهدى
( 10 ) - مپ 2 - رحمة اللّه عليه
( 11 ) - مپ 2 : داد
( 12 ) - مپ 2 : آن
( 13 ) - مپ 2 و مج : شد
( 14 ) - مپ 2 و مج - روزى
( 15 ) - مپ 2 و مج + ان
( 16 ) - متن - پديد
( 17 ) - مپ 2 - اقبال
( 18 ) - مپ 2 : فلان
( 19 ) - مج : در
( 20 ) - مج : ديگر
( 21 ) - مپ 2 - چگونه است كه از قبيله شما . . .
در دولت باقى باد
( 22 ) - مج : ديگر
( 23 ) - مپ 2 : نزاد