گفتند : همه شب نماز كند . شبى من « 1 » ناگاه در آن خلوتخانه « 2 » شدم . او را ديدم سبويى شراب تلخ « 3 » مروق نهاده و بتى برنجين بر پيشگاه خانه نهاده و او « 4 » در پيش آن بت به « 5 » زانو درآمده و او را خدمت مىكرد « 6 » . من « 7 » آن بت « 8 » و آن سبو را برگرفتم و به خدمت خداوند عالم آوردم تا حكم « 9 » چه فرمايد « 10 » .
سلطان ساعتى متأمل شد . پس « 11 » سر برآورد « 12 » و گفت : آن پير را حاضر كنيد تا « 13 » درين كار تفحص بليغ به جاى آريم . اما تو دست بر سر « 14 » من نه « 15 » و به جان و سر من سوگند خور « 16 » كه آنچه گفتى راست گفتى « 17 » تا بعد از آن آنچه رأى ما اقتضا كند به جاى آريم .
عبد الرحمن خال منفعل شد و « 18 » گفت : به جان و سر تو كه دروغ گفتم . سلطان فرمود كه اى ناجوانمرد ترا چه بر آن داشت « 19 » كه در حق اين بيچاره چنين قصد كردى ؟ گفت : آنكه « 20 » سرايى خوش دارد و من « 21 » آنجا « 22 » نزول كردهام . گفتم چون اين سخن « 23 » بگويم از آنجا كه حميت دين پادشاه است در حال او را سياست فرمايد و آن سراى او « 24 » به من بخشد . سلطان
هامش
( 1 ) - مپ 2 - من
( 2 ) - مپ 2 : در خلوتخانهء او
( 3 ) - مپ 2 - تلخ
( 4 ) - مپ 2 - او
( 5 ) - مپ 2 + دو
( 6 ) - مپ 2 - و او را خدمت مىكرد
( 7 ) - متن : و
( 8 ) - مج + را
( 9 ) - مپ 2 + آن
( 10 ) - مج : حكم آن بفرمايد
( 11 ) - مپ 2 : آنگاه
( 12 ) - مج - پس سر برآورد
( 13 ) - مج : تا آن پير را حاضر كنم و
( 14 ) - متن : دست تو بر دست
( 15 ) - متن - نه ، مپ 2 - دست بر سر من نه
( 16 ) - مج - خور
( 17 ) - مج : گفته
( 18 ) - متن و مج - منفعل شد و
( 19 ) - مج :
ترا بدان كه داشت
( 20 ) - مپ 2 : به جهت آنكه ، مج + او
( 21 ) - مج + در
( 22 ) - مپ 2 - آنجا
( 23 ) - مپ 2 - سخن
( 24 ) - مپ 2 :
خانه را