دانشمند برد و « 1 » به امانت نهاد . پس « 2 » روى به كعبه آورد ، و چون از حج و مناسك فراغ يافت « 3 » و بازگشت « 4 » در راه باديه « 5 » قافله را قطع كردند « 6 » و جملهء مالها « 7 » تلف شد « 8 » . آن مرد بيچاره و متحير « 9 » به بغداد آمد و به نزديك امين خود « 10 » رفت و مال خود طلب كرد . آن عالم گفت : مگر ديوانه شدهاى و خشكى راه بر دماغ « 11 » تو اثر كرده است « 12 » ! من هرگز ترا نديدهام « 13 » . هرچند آن بيچاره تضرع مىنمود مفيد نبود . پس با دوستى حال خود بازگفت . آن دوست گفت : داروى درد تو از داروخانهء نعمان توان يافت ، برو و اين حال با وى حكايت كن كه به مدد علم شافى او مال به تو بازرسد . حاجى پيش نعمان آمد و آن حال تقرير كرد . امام « 14 » گفت : امروز برو و فردا بازآى تا در كار تو انديشه كنم ، پس كس بفرستاد و آن دانشمند « 15 » را بخواند و گفت :
دانستهاى كه « 16 » امير المؤمنين قضاى بغداد به من عرضه مىكند و من ابا مىكنم .
هامش
( 1 ) - مج + به نزديك وى
( 2 ) - مج : و
( 3 ) - مج : و چون حج بگذارد و از مناسك حج فارغ آمد
( 4 ) - مج : در وقت بازگشتن + جماعتى از اعراب
( 5 ) - مپ 2 - باديه ، مج - در راه باديه
( 6 ) - مج : بر قافله زدند + و خلقى را برهنه كردند و مال آن حاجى
( 7 ) - مپ 2 + را ، مج - مالها
( 8 ) - مپ 2 : ببردند
( 9 ) - مپ 2 - بيچاره و متحير ، مج : عاجز و بيچاره
( 10 ) - مج : آن دانشمند
( 11 ) - مج - دماغ
( 12 ) - مج + و سودا بر دماغ تو مستولى شده
( 13 ) - متن و مپ 2 و بنياد - هرگز ترا نديدهام
( 14 ) - مپ 2 - امام ، مج : نعمان
( 15 ) - مپ 2 : عالم
( 16 ) - مج + مدتى است