جوان گفت : اگر كسى مرا خدمت فرمايد قبول كنم و در آن شرط مناصحت « 1 » به تقديم « 2 » رسانم . بقال گفت : اينجا مردى است كه او را ابو صابر خوانند و او مردى بخيل است « 3 » و نعمتى بسيار دارد « 4 » و از من مردى نويسنده خواسته است تا دخل و خرج او « 5 » در قلم آورد « 6 » و او را در معاملات مدد و معاونت نمايد « 7 » ، و ليكن « 8 » به سبب بخل كس با وى قرار نمىگيرد و وى نيز « 9 » مشاهره اندك چيزى مىدهد « 10 » . جوان گفت : او « 11 » هرچه به من دهد من بدان قدر « 12 » قانع باشم و در خدمت او « 13 » شرايط اخلاص به اقامت رسانم « 14 » . پس آن مرد « 15 » بقال ، جوان را به خدمت « 16 » ابو صابر برد و با او « 17 » هر ماه ده درم نقره « 18 » قرار داد كه بدهد ، و جوان در خدمت او مرتّب شد « 19 » و دخل و خرج او در قلم آورد « 20 » ، و مدت شش ماه « 21 » خدمت او كرد « 22 » ، و « 23 » در آن مدت هرگز نان او نديد و اندرون سراى او مشاهده نكرد ، و هرگه « 24 » كه به در سراى او آمدى كودكى را ديدى با جامههاى دريده « 25 » كه « 26 » پيش او آمدى . روزى آن
هامش
( 1 ) - بنياد : شرايط خدمتگارى
( 2 ) - متن و مپ 2 : به اقدام ، مج : به اقامت
( 3 ) - مج و بنياد - و او مردى بخيل است
( 4 ) - مج و بنياد + و ليكن به غايت بخيل است
( 5 ) - مج و بنياد + را
( 6 ) - مج و بنياد : گيرد
( 7 ) - مپ 2 - و او را در . . . نمايد
( 8 ) - متن و مپ 2 - ليكن
( 9 ) - مج - و وى نيز
( 10 ) - مپ 2 - و وى نيز . . . مىدهد
( 11 ) - مج و بنياد - او
( 12 ) - مپ 2 - قدر
( 13 ) - مج - او
( 14 ) - بنياد : به جاى آرم
( 15 ) - مج - پس آن ، بنياد - آن مرد
( 16 ) - بنياد : به نزديك
( 17 ) - مج و بنياد : او را
( 18 ) - بنياد : سيم ، مپ 2 - نقره
( 19 ) - مج و بنياد + و دفترى ساخت
( 20 ) - مپ 2 و بنياد : گرفت ، مج : مىآورد
( 21 ) - بنياد + در
( 22 ) - بنياد : بود
( 23 ) - مج و بنياد : كه
( 24 ) - مپ 2 : وقت
( 25 ) - مپ 2 : جامهء دريده
( 26 ) - مج - كه