مرا بكشى از لشكر من يك كس كشته باشى « 1 » و دگرى « 2 » بر جاى من بنشانند و ترا از كشتن من جز بدنامى نيفزايد . اسكندر او را محمدت گفت و فرمود « 3 » كه : اين مردى عاقل « 4 » حكيم است . پس گفت : سه سال « 5 » ولايت ترا « 6 » خراج « 7 » مىخواهم . گفت : قبول كردم . اسكندر چون سرعت اجابت « 8 » وى بديد گفت : حال تو بعد از اداى اين « 9 » مال چگونه باشد « 10 » ؟ گفت « 11 » : چنان كه هركه بر من حمله آرد به « 12 » نخستين حمله مرا هلاك كند . گفت : اگر به خراج دو ساله قناعت كنم « 13 » . گفت : اين حال بهتر از حال اول باشد . گفت : اگر به يك ساله قناعت كنم « 14 » . گفت : اين بهتر بود و در ملك من خللى « 15 » نيايد و به اداى اين « 16 » مال اگرچه خزانه « 17 » خالى شود اما مرا استيصال كلى نباشد « 18 » . اسكندر گفت « 19 » : به ارتفاع « 20 » ششماههء ولايت از « 21 » تو راضى شدم « 22 » . ملك چين شكر گفت و « 23 » درخواست كرد « 24 » كه « 25 » : مىخواهم « 26 » كه فلان روز « 27 » به ظاهر ديدار كنيم « 28 » . اسكندر با جمله حشم بيايد « 29 » و بر خوان ما نشيند « 30 » و با هم انگشتى
هامش
( 1 ) - مج : مرا بكشى به چين جز يك كس كشته نشده باشد
( 2 ) - مج + را
( 3 ) - متن و مج : گفت
( 4 ) - مج + و
( 5 ) - متن - سال ، مج + خراج
( 6 ) - مج : تو
( 7 ) - مج - خراج
( 8 ) - متن : اخايت ، مپ 2 :
جواب
( 9 ) - مج : آن
( 10 ) - مپ 2 : بود
( 11 ) - مج - گفت
( 12 ) - متن و مج : در
( 13 ) - متن - كنم
( 14 ) - مپ 2 - اگر به يك . . . كنم
( 15 ) - مپ 2 : خلل
( 16 ) - مپ 2 : آن ، مج - اين
( 17 ) - مج + من
( 18 ) - مپ 2 + ملك چين شكر و ثنا گفت
( 19 ) - مج + به نيمه خراج يك ساله
( 20 ) - مج : و انتفاع
( 21 ) - مج - از
( 22 ) - مپ 2 :
گشتم
( 23 ) - متن و مپ 2 - شكر گفت و
( 24 ) - مپ 2 : التماس نمود
( 25 ) - مج - كه
( 26 ) - مپ 2 - مىخواهم
( 27 ) - متن - روز ، مپ 2 + مىخواهم
( 28 ) - مپ 2 - به ظاهر ديدار كنم + كه
( 29 ) - مج + و خدم
( 30 ) - متن و مپ 2 - و بر خوان ما نشيند