تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥
خلقى « 1 » مالى و منالى « 2 » و نعمتى ستده بود « 3 » . مردى از آن جماعت هميانى زر داشت در آن ساعت كه دزدان در « 4 » رسيدند آن مرد پيش فضيل آمد و آن « 5 » هميان « 6 » به وى داد و گفت : اين را به امانت بر تو مىنهم « 7 » . فضيل آن بستد ، و چون دزدان « 8 » كاروان را « 9 » بزدند « 10 » وقت نماز ديگر بود « 11 » . فضيل سجاده بينداخت و « 12 » در « 13 » نماز ايستاد و قرآن خواندن گرفت . آن مرد از « 14 » دزدان پرسيد كه آن مرد كيست كه نماز مىكند « 15 » ؟ گفت : اين « 16 » امير ماست و روزه‌دار است و تا ختم نكند برنخيزد « 17 » . آن مرد با خود « 18 » گفت : من زر خود به امانت به امير دزدان داده‌ام « 19 » ، پس دل از آن زر برداشتم « 20 » ، و با آن همه خود را در نظر او عرضه داشت « 21 » . فضيل « 22 » او را « 23 » بخواند و « 24 » گفت : تو آن مرد « 25 » هستى كه زر به امانت مرا دادى « 26 » ؟ گفت : بلى . گوشهء سجاده برداشت و گفت : بيا و زر خود بردار « 27 » . مرد گفت : من « 28 » حالى عجب مىبينم دزدى و قطع راه « 29 » با نماز و روزه مناسبتى ندارد . فضيل گفت : در هر كار كه باشد « 30 » مرد « 31 » بايد كه « 32 » جاى آشتى رها كند « 33 » . پس يكى از آن دزدان را گفت كه با اين مرد به شهر رو كه « 34 » او را كارى فرموده‌ايم « 35 » و
هامش
( 1 ) مپ 2 : مردمان ( 2 ) مپ 2 - و منالى ( 3 ) مج - و از خلقى . . . بود ( 4 ) مج - در ( 5 ) مپ 2 - آن ( 6 ) مپ 2 + خود ( 7 ) مپ 2 : به تو دادم ، مج : به تو امانت مىدهم ( 8 ) مج - دزدان ( 9 ) مج - را ( 10 ) مپ 2 : بردند ( 11 ) مج : وقت نماز درآمد ( 12 ) مپ 2 - سجاده بينداخت و ( 13 ) مج : به ( 14 ) مج + آن ( 15 ) مپ 2 - كه نماز مىكند ، مج : مىگزارد ( 16 ) مپ 2 : او ( 17 ) مپ 2 - و تا ختم نكند برنخيزد ( 18 ) متن و مپ 2 - با خود ( 19 ) مج : به دست اين دزد امانت نهادم ( 20 ) مج : بربود ( 21 ) متن : داشتم ، مپ 2 : نظر او آوردم ( 22 ) مپ 2 + چون ( 23 ) مپ 2 + بديد ( 24 ) مپ 2 - و ( 25 ) مج - مرد ( 26 ) متن : داده‌اى ، مج : داده بودى ( 27 ) مج : گفت زرها بگير آن ( 28 ) مپ 2 : كه من ، مج - من ( 29 ) متن : قطع الطريق ، بنياد : قطع طريق ( 30 ) متن : باشند ( 31 ) مپ 2 - مرد ( 32 ) مج - كه باشد مرد بايد كه ( 33 ) مپ 2 : كنند ، مج : بايد كرد ( 34 ) مج : كه بيا اين مرد به شهر مىرود و ( 35 ) مپ 2 - و