تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى ) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
و هميان را « 1 » در آنجا « 2 » بگذاشتم « 3 » و چون به مقصد رسيدم از آن هميانم ياد آمد « 4 » . گفتم « 5 » كه مسجد جاى « 6 » غريبان باشد و هركس كه خواهد در وى رود و اين ساعت آن سيم « 7 » برده باشند و از طلب آن مرا « 8 » فايده نباشد « 9 » . مدتى بر آن صبر كردم و حال قلت و بينوايى « 10 » من به حد كمال رسيد . شبى بدان مسجد رفتم و چند ركعت نماز بگزاردم و سر به سجده « 11 » نهادم و گفتم : الهى مال من به من باز رسان كه « 12 » از « 13 » خانهء تو بردند « 14 » و به طلب آن به كجا روم « 15 » . پير زنى « 16 » در مسجد بود و « 17 » در پس ستونى نماز مى - گزارد « 18 » مرا گفت : حال خود با من بازگوى . حال تقرير كردم « 19 » . پير زن « 20 » گفت : آن زر تو من دارم و يك سال است كه « 21 » خصم آن « 22 » را « 23 » مىطلبم . پس برفت « 24 » و هميان « 25 » به مهر خود بياورد و به « 26 » من تسليم كرد تا ارباب يقين را معلوم گردد كه هيچ مأمنى چون حضرت آفريدگار عالم تعالى و تقدس نيست « 27 » . هرچه در امان حرم « 28 » او آمد « 29 » هيچ كس بر آن قادر نشود .

حكايت ( 7 ) [ مردى ضعيف و مقل حال به بركت امانت به مقام پيش‌كارى متوكل عباسى رسيد و انعام بسيار يافت ]

گفته‌اند كه در شهر سرّ من رأى « 30 » سه برادر « 31 » بودند
هامش
( 1 ) مج - در ( 2 ) مپ 2 - و هميان را در آنجا ( 3 ) مپ 2 و مج : فراموش كردم ( 4 ) مپ 2 - از آن . . . ياد آمد ( 5 ) مپ 2 : انديشيدم ( 6 ) مج + باش ( 7 ) متن و مج + را ( 8 ) مج - آن مرا ( 9 ) مج : نبود ( 10 ) متن و مج - و بينوايى ( 11 ) مج : مسجد ( 12 ) مج - به من بازرسان ( 13 ) متن : به ، مپ 2 : در ( 14 ) متن : بردم ، مج : برده‌اند ، بنياد : به در نبردم ، متن + و ( 15 ) مپ 2 - به طلب . . . روم ( 16 ) مج : زالى بود ( 17 ) متن و مج - بود و ( 18 ) متن : بگزارد ، ( 19 ) مج : از من حال هميان پرسيد با وى حكايت كردم ( 20 ) مج - پير زن ( 21 ) متن و مج + من ( 22 ) متن + زر ( 23 ) مج : كه تو را ( 24 ) مپ 2 و مج - پس برفت ( 25 ) متن و مج : همچنان ( 26 ) مج - خود بياورد و به ( 27 ) مج : چون حضرت او نيست و ( 28 ) متن و مپ 2 : رحمت ( 29 ) مج - آمد ( 30 ) متن و مپ 2 - راى ( 31 ) مج : برادران
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى ) — صفحة 581 | سديد الدين محمد عوفى / امير بانو مصفا ( كريمى )