پيوست و از وى پرسيد كه در باب وى چه حكم بايد كرد « 1 » . آن خاصگى با آن مجرم بد بود ، گفت : اى پادشاه ، اين جرم كه او كرده است اگر بندهء من « 2 » بودى بفرمودمى تا « 3 » او را سياست كردندى « 4 » . ملك چون اين « 5 » بشنيد گفت : اكنون چون تو « 6 » نيستى و منم ، كردار من به خلاف كردار تو بايد كه باشد . آن مجرم را عفو كرد و بنواخت و همهء ملوك عجم آن « 7 » سخن را بپسنديدند و بر دفاتر ثبت كردند . و فايدهء اين حكايت آنست كه ملوك را كار به همت خود بايد كرد نه به اشارت مشيران .
[ بهعقيده حجاج بقاى بنى آدم در هلاك بنى آدم است لكن سياست بايد با شفقت آميخته باشد ]
حكايت ( 14 ) آوردهاند كه طايفهاى از مجرمان در پيش حجاج آوردند و يكان يكان در پيش او سياست مىكردند و او در آن جماعت مىنگريست و قطرات آب از « 8 » چشم وى مىدويد « 9 » . يكى از خواص وى پرسيد كه امير را بقا « 10 » باد ؛ اگر اين سياست حق است ، اين شفقت « 11 » چيست ؟ و اگر اين گريستن صواب است ، اين سياست چراست ؟ حجاج گفت : بدان كه بقاى « 12 » بنى آدم در هلاك بنى آدم است اما صاحب دولت « 13 » را سياستى بايد ممزوج با شفقت « 14 » چنان كه گفتهاند :
شعر
و مهابة ممزوجة بمحبة « 15 » * دانت لها الاشرار و الاخيار
و بزرگان گفتهاند : كه پادشاه سر است « 16 » و رعيت جوارح و اعضاى او
هامش
( 1 ) مپ 2 - و از وى پرسيد كه در باب وى چه حكم بايد كرد .
( 2 ) متن و مپ 2 - من .
( 3 ) متن و مپ 2 - بفرمودمى تا .
( 4 ) متن و مپ 2 : كردى .
( 5 ) متن - اين ، مج + سخن .
( 6 ) متن و مپ 2 - تو .
( 7 ) مپ 2 و مج : اين
( 8 ) مج - از :
( 9 ) مپ 2 : مىآمد ، بنياد : مىچكيد .
( 10 ) مپ 2 :
باقى ، بنياد - امير را بقا باد .
( 11 ) مپ 2 + و ترحم .
( 12 ) متن : حق تعالى ، مپ 2 - بقاى .
( 13 ) متن و مج : دولتى .
( 14 ) مپ 2 - با شفقت
( 15 ) مج : بار تفاق ، بنياد : و مهابه فمن وجه لمحة .
( 16 ) مج : هست .