بيت
آن نيست رسم من كه بپرسم ز ميهمان * تو كيستى و چند كنى نزد من مقام
چون او رسيد مال و تن و جان فداى اوست * چون او برفت چشم من از گريه شد غمام
او رزق خويش خورد و من از ميزبانيش * فردا مثاب « 1 » باشم و امروز نيكنام
[ شعرى كه دخترك ميزبان براى اصمعى خواند ]
حكايت ( 22 ) و هم اصعى مىگويد « 2 » : وقتى « 3 » در « 4 » باديه به قبيلهاى از اعراب « 5 » نزول كردم « 6 » جماعتى از زنان و دختركان « 7 » پيش من دويدند و مرا مرحبا گفتند و شتر مرا زمام « 8 » بگرفتند « 9 » و مرا فرو آوردند . تا در آن قبيله بودم « 10 » هر « 11 » روز مرا خدمت مىكردند « 11 » و شتر مرا تيمار مىداشتند ، و چون سه روز مقام كردم « 12 » عزم رحلت « 13 » را « 14 » تصميم دادم و « 15 » اشتر خويش را « 16 » بخواستم . بياوردند و چون اشتر پيش خود بخوابانيدم و خواستم كه بار كنم هيچكس مرا يارى نداد و من تنها عاجز شدم و درماندم . آواز دادم كه آن « 17 » چه دلدارى بود « 18 » كه در وقت نزول در حق من كرديد و اكنون بى سببى « 19 » مرا فروگذاشتهايد و يارى نمىدهيد تا بار بر شتر نهم . دختركى
هامش
( 1 ) متن و مپ 2 : شباب
( 2 ) مج : و هم از اصمعى روايت مىكنند
( 3 ) متن و مپ 2 + به رسيدن
( 4 ) مج و بنياد + ميان
( 5 ) مپ 2 : اعرابى ، بنياد : از قبايل اعراب
( 6 ) متن و مپ 2 + و چون در پيش قبيله رسيدم
( 7 ) متن و مپ 2 و بنياد : دختران
( 8 ) متن - زمام
( 9 ) مپ 2 - و شتر مرا زمام بگرفتند
( 10 ) مپ 2 - و تا در آن قبيله بودم ، مج : و تا در قبيله ايشان بودم
( 11 ) مپ 2 : و چند
( 11 ) مج + و مهمان مىداشتند
( 12 ) مج : چون سه روز گذشت
( 13 ) متن - رحلت
( 14 ) بنياد - را
( 15 ) مپ 2 - و عزم رحلت را تصميم دادم
( 16 ) مج و بنياد - را
( 17 ) مپ 2 : اين
( 18 ) مپ 2 : است
( 19 ) مپ 2 : وقت رفتن