بر « 1 » مصالح خود صرف كن . و من هرگز كرم « 2 » ازين وافرتر و همت « 3 » از آن « 4 » عالىتر كس « 5 » را نديدهام « 6 » و از هيچكس نشنيدهام « 7 » . رياض كرم آل « 8 » عباس به نسيم « 9 » روح و رضوان تر « 10 » و تازه باد « 11 » .
[ 13 سخن خواجه احمد ميمندى به محمود كه اگر مىخواهى مردم ترا دوست بدارند زر را دوست مدار ]
حكايت ( 13 ) آوردهاند كه در آن وقت كه سلطان محمود رحمه اللّه « 12 » تمامت خراسان را بگرفت و رايت رفعت او بالا گرفت ، روزى خواجهء وقت « 13 » وزير مملكت اكفى الكفاة احمد به حضرت « 14 » او آمد و آن « 15 » روز پگاه بود و سلطان هنوز بر سر « 16 » مصلا بود . چون از اوراد فارغ شد آيينهاى بود برداشت و صورت روى « 17 » خويش را بديد و متأمل شد و سر در پيش افكند . خواجه احمد « 18 » سلطان را متأمل ديد ، پرسيد « 19 » كه موجب تأمل « 20 » و تفكر چيست ؟ سلطان « 21 » گفت : اين ساعت در آئينه نگرستم « 22 » خود را جمال « 23 » لايق « 24 » نديدم كه بدانسبب مردمان مرا دوست دارند ، و سلطان را جمال « 25 » از امارت و « 26 » سلطنت است « 27 » . خواجه گفت :
سهل است ، يك طريق است « 28 » كه آن تعويذ « 29 » دوستى جملهء خلايق گردد « 30 » .
سلطان فرمود كه آن چيست ؟ وزير گفت : اگر خواهى كه مردمان ترا
هامش
( 1 ) مپ 2 : به ، مج : در
( 2 ) مج : كرمى
( 3 ) مج : همتى
( 4 ) متن - از آن
( 5 ) مج : كسى
( 6 ) مپ 2 و مج : نديدم
( 7 ) مپ 2 و مج : نشنيدهام
( 8 ) مج : كرام خلفا
( 9 ) متن + و
( 10 ) مج : طرى ، مپ 2 : برو
( 11 ) بنياد - رياض كرم . . . باد
( 12 ) متن : رضى اللّه عنه
( 13 ) مج + و
( 14 ) مج : خدمت
( 15 ) مج و بنياد - آن
( 16 ) متن - سر
( 17 ) مپ 2 و مج - روى
( 18 ) مج + درآمد و
( 19 ) مپ 2 : احمد گفت از او پرسيدم
( 20 ) مپ 2 - تامل
( 21 ) مپ 2 - سلطان
( 22 ) مپ 2 و مج : نگريستم
( 23 ) مپ 2 و مج : جمالى
( 24 ) مپ 2 - لايق
( 25 ) مج : ميانكى
( 26 ) مپ 2 و مج - و
( 27 ) مپ 2 - و سلطان مرا جمال . . .
است
( 28 ) مج : هست
( 29 ) مپ 2 : كه سبب
( 30 ) مپ 2 :
آنست