پسرم را « 1 » هزار دينار بده « 2 » عنبر « 3 » آن سيم را بياورد . منصور هارون را به خويش كشيد و بر « 4 » كنار گرفت و بر سر وى « 5 » بوسه داد و عنبر را بفرمود كه صد دينار ديگر بياور و به پسر من ده . عنبر « 3 » زر بياورد و هارون بستد و وظيفهء ما را « 6 » برقرار بدادند « 7 » . آنگاه منصور هارون را گفت : اى نور ديدهء من برخيز و با ياران خود بازى كن . از پيش خليفه بيرون آمديم « 8 » و ساعتى بازى كرديم . هارون به گوشهاى بنشست و ما را جمع كرد و گفت : با من بيعت كنيد تا اين زر و سيم بر شما قسمت كنم . ما جمله بيعت كرديم و ما را بفرمود تا همه در پيش او آمديم و تحيت « 9 » و تهنيت خلافت او « 10 » بكرديم . آنگاه مر « 11 » محمد ابراهيم را گفت : ترا ولايت يمن و بحرين دادم و عيسى بن « 12 » جعفر را گفت : ترا ولايت بصره دادم و فضل ربيع را گفت : رو به « 13 » خزانه « 14 » و لواها « 15 » را بيار « 16 » . فضل برخاست و آهسته مىرفت .
هارون آواز داد كه اى فضل اين نه « 17 » رفتن حاجبانست كه تو مىروى ، اين رفتن « 18 » وزيرانست . و عنير خادم به جايى « 19 » پنهان نشسته بود و هرچه هارون مىكرد و مىگفت « 20 » همه « 21 » مىشنيد و « 22 » مىديد . پس در حال « 23 » پيش منصور رفت و گفت : يا « 24 » امير المؤمنين ، هارون كه نور ديدهء تست خليفه
هامش
( 1 ) مپ 2 : پسر من كه
( 2 ) مپ 2 : بدوده
( 3 ) متن : عبيره ، مج و بنياد :
عنتره
( 4 ) مج : در
( 5 ) متن : سر و روى + ايشان ، مج : سر و روى
( 6 ) مپ 2 - را
( 7 ) مپ 2 : بداد
( 8 ) متن و مپ 2 : آمد
( 9 ) مپ 2 - و تحيت
( 10 ) متن + را
( 11 ) مپ 2 - مر
( 12 ) مپ 2 و مج - ابن
( 13 ) مپ 2 - رو به
( 14 ) مپ 2 : به خزانه رو
( 15 ) متن و مپ 2 و بنياد : زرها
( 16 ) مپ 2 : بياور
( 17 ) متن - نه
( 18 ) مج : آن خراميدن
( 19 ) مپ 2 - به جايى
( 20 ) مپ 2 - و هرچه هارون مىكرد و مىگفت
( 21 ) مپ 2 + را
( 22 ) مپ 2 - مىشنيد و
( 23 ) مپ 2 - در حال
( 24 ) متن - يا