وى بسيار مىرنجيدم « 1 » بر آن صبر مىكردم . و چون مدتى برآمد « 2 » و طبقه و عشيرت وسعهء « 3 » ما را پيش چشم كرد ممكن نشد كه او را « 4 » عذر خواستمى « 5 » و هركارى كه به وى مىفرمودم به زيان آوردى « 6 » ، و با « 7 » وى تنگ آمدم « 8 » اما چون حق خدمت « 9 » قديم داشت . از خود روا « 10 » نمىداشتم كه او را محروم كنم « 11 » . تا « 12 » حال و كار برادرم « 13 » امير المؤمنين جعفر سفّاح استقامت گرفت و تخت خلافت به مكان او جمال يافت . جماعتى از بزرگان و معارف و ارباب هنر و اصحاب كفايت به خدمت من پيوستند « 14 » ، و چون اين ضميرة بن شبان كه « 15 » حق خدمت قديم داشت او بر جمله مقدم بود اما « 16 » از وى پيوسته مىرنجيدم و مىترسيدم « 17 » كه اگر ذكر او به خدمت برادرم سفاح رسد او را هلاك كند و مرا به داشتن او ملامت واجب دارد « 18 » ، پس روزى او را گفتم :
اى ضميرة ترا بر من حق خدمت است و مىخواهم كه حق تو بگزارم و تو نادانى و كار خلافت سرسرى و بازى « 19 » نيست و تو مرد آن خدمت نهاى « 20 » ، من ترا
هامش
( 1 ) مج + و ليكن چون به وى بسيار محتاج بودم
( 2 ) مج : با ما بماند
( 3 ) مج : شيرت ، بنياد : شفقت
( 4 ) متن و بنياد - او را
( 5 ) متن و بنياد : خواستم ، مپ 2 - و چون مدتى برآمد . . . خواستمى
( 6 ) مج : هرگاه كه او را فرمودى و بر زيان آوردمى + از ابلهى
( 7 ) مج - و با ، مپ 2 : از دست
( 8 ) مج : به تنگ مىآمدى ، بنياد - و با وى تنگ آمدم
( 9 ) متن - خدمت
( 10 ) متن : دور
( 11 ) مج : او را محروم كردن ، مپ 2 : قديم داشت او را از خود دور نمىكردم
( 12 ) متن : و
( 13 ) مج : و چون كار برادر
( 14 ) مپ 2 - جماعتى از بزرگان . . . پيوستند
( 15 ) مج - كه
( 16 ) بنياد : و ما
( 17 ) بنياد : مىرنجيديم
( 18 ) مپ 2 - جماعتى از بزرگان و معارف . . . داشتن او ملامت واجب دارد
( 19 ) مپ 2 - و بازى ، مج : كار خلافت بازى
( 20 ) مپ 2 : نيستى